راننده اتوبوس خط خراسان – انقلاب، این کرایه را با خدا معامله کرد

یکی دو صندلی عقب تر ازمن نشسته بود.چند بار تلفن همراهش زنگ زد و او به طرف مقابلش یادآور شد که فردا باید برای عمل جراحی پیش فلان دکتر برود و بستری شود. هنوز در خیابان طالقانی بودیم که از من پرسید: چطوری می توانم به خیابان پیروزی بروم؟
نشانی جایی را که می خواست برود پرسیدم و بعد راهنمایی اش کردم در کدام ایستگاه پیاده شده و با کدام خط به محل مورد نظر برود. یکی دو بار تا رسیدن به ایستگاه مورد نظر دوباره سوال کرد و من هم گفتم نگران نباش. به محض رسیدن به آن ایستگاه به شما اطلاع می دهم.
به ایستگاه که رسید، تشکر کرد و به همراه خانواده اش از درب وسط اتوبوس پیاده شد. همانجا داخل ایستگاه ایستاد. لهجه اش نشان می داد که شهرستانی است و با تهران و اتوبوس های ریالی چندان آشنایی ندارد.تصور می کرد اتوبوس رایگان است.بنابر این با خیال راحت کنار ایستگاه بهنام خیابان مجاهدین اسلام ایستاد. احساس کردم راننده اتوبوس او را به همراه خانواده اش در آیینه دید، اما عکس العملی نشان نداد.می توانست روی رکاب ایستاده و فریاد بزند:» آقا، مجانی که نیست، بیا کرایه را بده» اما چشمش را به روی این کرایه بست و …
راننده اتوبوس خط خراسان – انقلاب، این کرایه را با خدا معامله کرد. من که تقریبا» مسافر ثابت این خط هستم، بارها چنین برخوردی را از رانندگان این مسیر دیده ام. خدا به همه ی نیکان و خیراندیشان، برکت عطا فرماید.

Published in: on ژانویه 19, 2011 at 1:54 ب.ظ.  Comments (7)  

سرمهماندارمهمانان علی بن ابیطالب(ع) تا کوی دوست پرواز کرد

همه جا نوشته اند سرمهماندار پرواز بود.همکارانش او را با این عنوان و مسوولیت می شناختند. روزنامه ها را که ورق بزنی عکسش هست.در لابلای صفحات اینترنت و شبکه های خبری، با لباس کادر پرواز، مستقیم به تو نگاه می کند.یاد ندارم هرگز در هیچ پروازی او را با این لباس و مسوولیت دیده باشم.بارها سفر رفتم، اما او کنارم نبود.صدها پرواز داشت که من همراهش نبودم. یعنی روی آسمان با هم همسفر نبودیم.

اما، فقط یک بار.

بایگانی ذهنم را که مرور می کنم، یادم می آید فقط یک بار با او همسفر بودم؛ آن هم روی زمین خدا.

سفری که تا امروز برایم تکرار نشده و خاطره اش در ذهنم جاودانه است و جاودانه می ماند.

در آن سفر او روی کاغذ مدیر بود و من تنها یک عضو کوچک از کاروان.

عمر سفر کوتاه  بود لیکن عطر یادش همچنان ماندگار است، ماندگار.

آنجا هم او یک مهماندار بود؛.یک سرمهماندار مهربان، آرام، صمیمی و دلسوز برای تمامی مهمانانش.

در تمام طول راه، از لحظه حرکت تا آخرین دقیقه های بازگشت، هر چه در تجربه داشت، همه را در طبق اخلاص نهاد تا ذره ای بر مهمانان علی بن ابیطالب(ع) و اولادش در آن بلاد سخت نگذرد. اهل سر و صدا و شلوغی نبود.تا جایی که میسر بود به دل اهل کاروان راه آمد. همه ی سعی و تلاشش بر این بود تا سختی های مسیر، چنان هموار باشد که مهمانان سید و سالار شهیدان در اوج راحتی و آرامش با مولای خویش عارفانه  سخن بگویند و عاشقانه سر بر آستان پر مهرش نهند.

شب میلاد امام همام ، امیر مومنان حضرت علی(ع) ترتیبی داد تا عاشقانش بتوانند از مجاورت حرم و ضریح پاکش تا بامدادان لذت ببرند و از آن لحظات ره توشه دنیا و قبر و قیامت اندوخته نمایند. در کربلا هم تا توانست همراهی کرد.در تمام طول سفرهرگز تندی نکرد.یاد ندارم عتاب در کلامش بوده باشد. لحظه ای که زائران ابا عبدالله الحسین(ع) را به مستقبلین تحویل می داد، بابت کاستی هایی که نداشت از یکایک خانواده ها پوزش طلبید.

… و حالا من مانده ام و خاطره شیرین سفر به عتبات عالیات در 13 رجب سال 1386.

دوستانش، همکارانش و بسیاری دیگر که او را می شناختند و می شناسند، وی را به عنوان سرمهماندار پرواز بوئینگ 727 تهران- ارومیه بدرقه کردند.شاید کسی ننوشت که مهدی غفوری ….

… و اما من دوست دارم بنویسم، مهدی غفوری سرمهماندارمهمانان علی بن ابیطالب(ع) و خادم زائران سید الشهدا(ع) و اباالفضل العباس (ع) بود.امروز کاری از دست بالاترین مقامات هما، ایران ایر، ماهان، کیش ایر و دهها شرکت هواپیمایی دیگر برای او و امثال او بر نمی آید. اما…

… اما ،علی (ع) جان! تا توانست مهمانانتان را در حد توان پذیرایی کرد.اینک او را بر خوان کرم و بزرگواری تان چنان بپذیرید که تمام خادمان اهل بیت علیه السلام همچون همیشه تاریخ به نوکری شما در برابر تمام آقایی های ظاهری دنیاگرایان فخر بفروشند و بر این خادمی افتخار کنند.

روحش شاد و روانش تا ابدیت مهمان علی(ع) و آل علی (ع) باد.

Published in: on ژانویه 12, 2011 at 2:27 ب.ظ.  Comments (10)  

امید دارم «چهل چشمه آسمانی» را خدا بپذیرد

مثل همیشه لطف خدا شامل حالم شد و این بار توفیق یافتم بعد از قریب دو سال تلاش و پیگیری، اثر دیگری را روانه بازار کتاب کنم. اثری متفاوت که تا امروز شبیه آن را در بازار کتاب ندیده ام.فکر اولیه این کار در یکی از نمایشگاه های بین المللی قرآن به ذهنم رسید.بیش از سه دهه است که برای مطبوعات و مسابقات مختلف فرهنگی، هنری، ادبی، علمی، آموزشی و مذهبی؛ جدول های مختلف طراحی می کنم.
این بار، نماز بهترین انگیزه بود تا بتوانم در قالب جدول، کودکان و نوجوانان و حتی بزرگسالان علاقمند به آیات کلام وحی را با ترجمه آیاتی از قرآن در ارتباط با نماز و عبادت آشنا کنم.
نامش را» چهل چشمه آسمانی» گذاشتم.در این کتاب ترجمه 40 آیه از قرآن در ارتباط با نماز و عبادت پروردگار به عنوان رمز جدول پیش روی مخاطبان است. پرسش ها به طور کامل از درون قرآن بوده و یا برگرفته از اطلاعات قرآنی است.هیچ سوال خارج از قرآن در این اثر نیست. در کنار هر جدول یک سخن و حدیث از بزرگان دین مبین اسلام در ارتباط با نماز هم وجود دارد. رمز هر جدول ترجمه یکی از آیات قرآن است که برای این اثر از ترجمه چهاراستاد و مترجم برجسته قرآن کریم یعنی مرحوم مهدی الهی قمشه ای، آیت الله مکارم شیرازی،محمد مهدی فولادوند و بهاالدین خرمشاهی بهره برده ام.پاسخ تمامی سوالات به تفکیک هر جدول و ترجمه آیه مورد نظر را هم در آخر کتاب آورده ام تا مخاطبان به همه ی اطلاعات دسترسی داشته باشند.
معلمان و دبیران به ویژه آنان که در حوزه آموزش قرآن و علوم قرآنی فعالیت دارند از نظر من مخاطبان اصلی کتاب » چهل چشمه آسمانی» قلمداد می شوند. اما تمامی نوجوانان و اعضای هر خانواده می توانند از این اثر برای افزایش اطلاعات قرآنی خود بهره مند شوند.با یک محاسبه سرانگشتی به این نتیجه رسده ام که برای پاسخگویی به سوالات این کتاب و حل تمامی جدول ها، هر مخاطب توفیق می یابد صدها مرتبه کتاب خدا را بگشاید و ضمن دسترسی به پاسخ سوال مورد نظر، نکته تازه ای نیز فرا بگیرد.
برای چاپ این اثر با دهها ناشر صحبت کردم. اما هر کدام به بهانه ای از چاپ آن سر باز زدند. بعد از مدتها، بالاخره کتاب را به ستاد اقامه نماز دادم تا نظرشان را جویا شده و کار را دنبال کنم. به لطف خدا این کار توسط کارشناسان آن ستاد تایید شد و در نهایت به لطف دوستانی همچون آقایان منصور سرگزی و حسین علی جعفری، این اثر در انتشارات همان ستاد منتشر شد.
من در آغاز این اثر، کتابم را این گونه به والدینم اهدا کردم.
تقدیم به:
روح پاک و ملکوتی پدر و مادرم
به پاس آنکه
•    عاشقانه در تمام عمر سر بر سجده بندگی نهادند.
•    عارفانه پروردگار مهربان را عبادت کردند.
•    صادقانه محبوب ترین اعمال در پیشگاه حضرت حق را تعلیم دادند
•    و خالصانه فرزندشان» شهید محمد حسن» را در راه نماز، تقدیم خدا کردند.
امیدوارم که خداوند مهربان و غفور، «چهل چشمه آسمانی «را از من و همه دوستانی که یار و یاورم بودند بپذیرد. ان شا الله.

Published in: on ژانویه 9, 2011 at 11:23 ق.ظ.  Comments (10)  

همچنان نیازمند دعای مادربزرگ هستیم،تا قیامت

علیرضا،محمدحسین،محمدحسن،حورا،محمدمهدی،رضا،مریم و … درهمه آزمون ها و امتحانات زندگی از مدرسه تا پایان دانشگاه، همیشه دعای مادربزرگ را همراه خود داشتیم.همیشه لبخند بر لب داشت و دلش می خواست فرزندان و ما نوه هایش شاد و خشنود باشیم. ما زندگی تا امروز مادربزرگمان را مرهون و مدیون ایثار، گذشت و فداکاری، خاله مینو هستیم.او همه هستی اش را فدا کرد تا کل خانواده از سایه پر مهر مادربزرگ تا روز 10/10/1389 بهره مند باشد.اما سر انجام….
… وقتی پیکر نازنینش را در آغوش گرفتم و جسم پاکش را در خانه آخرت به فرشتگان خدا می سپردم، آهسته و آرام در گوش مادربزرگم زمزمه کردم: محبت های تو غیر قابل جبران است.همه تلاش ما تا این ثانیه در برابر مهر مادری تو هیچ است، هیچ. اما قدرت تمام فرزندان و نوه ها و دوستان و بستگان فقط تا اینجاست. ولی یقین دارم نوه شهیدت محمد حسن تو را تنها نخواهد گذاشت. اطمینان دارم برادرم محمد حسن تو را از من تحویل می گیرد. حسن در پیشگاه خدا اعتباری بس والا دارد. سالها محمد حسن در خانه پر مهرت مهمان بود. اینک تو مهمانش هستی.یقین بدان که او به خوبی از شما استقبال و پذیرایی خواهد کرد. همانطور که از مادرش، پدرش، پدر بزرگش و بقیه استقبال کرد.نگران نباش. یقین راسخ دارم که محمد حسن میزبان خوبی هست و خواهد بود. سلام ما را به همه آنها برسان.
راستی مامان بزرگ. ما بچه ها هنوز و در هر شرایطی همچنان نیازمند دعای شما هستیم و خواهیم بود.باز هم در تمامی آزمون های سخت زندگی از تو طلب دعا داریم.یادمان باش و همواره دعایمان کن.
از طرف همه نوه هایت. محمدحسین

Published in: on ژانویه 8, 2011 at 10:05 ق.ظ.  Comments (9)  

پر کبوتر حرم علی(ع) بودن هم لذتی دارد

پشت پاکت در بسته نوشته بود: «لطفا شخصا ملاحظه فرمایید.» اسمش را که دیدم، یاد سفر زیارتی مشهد افتادم. در مسیر بازگشت از ماموریت کوناه 48 ساعته، کنار هم نشسته بودیم. او را می شناختم اما نه تا این اندازه که هم صحبت شدن در مسیر پرواز، زمینه ای فراهم کند تا یک سوغات جالب و جذاب و ارزشمند از نجف را به دستم برساند. اطلاع داشتم، مدیر بخش سرگرمی های سازنده کانون است.شنیده بودم از اهالی هنر است و در دانشگاه تدریس دارد.در طول پرواز با هم گپ زدیم. در عالم ذهن و رویا، سفرهایمان به عتبات عالیات را مرور کردیم. از خاطرات سفر به سوریه برای هم تعریف کردیم. آن قدر گپ زدیم که متوجه گذشت زمان نشدیم. آن بالا و بر فراز آسمان، از یادگارها و سوغاتی حرف زد که نشان از نگاه ظریف او داشت. در سفر هر کسی دنبال ارمغان خاصی است. بسیاری از هدایا معمول و متداول است. آوردن مهر و تسبیح و تربت از کربلا بسیار بدیهی است. اما اگر کسی در حرم امیر مومنان حضرت علی (ع) دنبال جمع کردن پر کبوتران حرم رفت و یکی یکی آن پرها را گرد هم آورد، باید انسان ظریفی باشد. نگاهش زیباست آن که این پرها را بردیدگان می گذارد تا همواره در اوج بودن علی(ع) را به خاطر داشته باشد. همین که احساس کرد دلم هوای حرم دارد, یکی از آن پرها را به شکل زیبایی لای یک کارت دست ساز گذاشت و برایم فرستاد. کنارش نوشته بود:

یا علی (ع)

تقدیم به برادر گرامی جناب آقای دیزجی

 امیدوارم این یادگار حرم مطهر آقا امیرالمومنین علی علیه السلام اسباب برکت برای شما و خانواده محترمتان باشد.

با تشکر مجید قادری 27/9/89

… و حالا همچون گذشته و بیش از هر زمان دیگر، امیدوارانه چشم به دستان با برکت مولا امیرالمومنین(ع) دوخته ام و یقین دارم که سرورم ، من و خانواده ام را در فراز و فرود روزگار در نظر داشته و خواهد داشت. بارالها، توفیق محب علی(ع) بودن را در دنیا و قبر و قیامت از ما مگیر و سایه اش را تا ابد برسرمان مستدام بدار.

راستی… کبوتر حرم مولا علی(ع) بودن هم عجب لذتی دارد.

Published in: on دسامبر 23, 2010 at 6:01 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

پشت سر هر مرد موفق زنی انگشت به دهان ایستاده

به تازگی کتابی خریدم که پشت جلدش پنج جمله نوشته بود.

داخل کتاب بیش از هزار جمله وجود داشت در صدها باب.

جمله نخستش این بود: پشت سر هر مرد موفق زنی انگشت به دهان ایستاده.

جمله از بی دبلیو آلور …

مانده بودم چرا گردآورنده و مترجم کتاب از میان این همه جمله، این پنج تا را برگزیده و در صدر آنها این یکی را نوشته.

راستی چرا؟ راستی اسم کتاب….

اسم کتاب » فرهنگ گفته های طنزآمیز» است.

Published in: on دسامبر 10, 2010 at 9:28 ق.ظ.  Comments (3)  

سیدالکریم(ع) مهمانش را با تلفن به ناهار دعوت کرد

آرام و متین سلامش را پاسخ داد.بیشتر گوش می داد تا این که حرف بزند.صحبت طرف مقابلش که تمام شد،گفت: لطفا گوشی را به همکارم که خادم آستان هستند بدهید. بعد هم به او گفت: ایشان را راهنمایی کنیدتا ناهار در اینجا خدمتشان باشیم.

پرسیدم: خبری شده؟ انگار طرف مقابل خیلی ناراحت و دلگیر شده.

لبخندی زد و گفت: بنده خدا آمده بود زیارت حضرت عبدالعظیم(ع).یک سوال شرعی هم داشته، اما متاسفانه دفتر پاسخگویی بسته بود.

گفتم: هنگام ظهر است. شاید آن بنده خدا هم رفته نماز و ناهار. مگر آنجا ساعت کار مشخصی ندارد؟‌مگر این ساعت کار اطلاع رسانی نشده است؟

نمونه ای از همان اطلاعیه را از کشوی میزش بیرون آورد و به من نشان داد. نوشته بود از 9 صبح تا 9 شب.

ادامه داد و گفت: حق با آن بنده خداست. دو ساعت وقت گذاشته و آمده زیارت. حالا یک سوال هم دارد. این ما هستیم که باید در خدمت زائران باشیم.

طرف پشت تلفن با ناراحتی گفته بود: من از راه دور آمده ام. دو ساعت هم بیشتر وقت ندارم. مرخصی گرفته ام. بیش از 30 سال است که در ارتش این مملکت خدمت می کنم.در ارتش یاد گرفته ایم که وقتی یک نفر می رود مرخصی، شخص دیگری باید جای او را پر کند و پاسخگوی مراجعان باشد.حالا من گرسنه و تشنه….

هنوز نیم ساعت نگذشته بود که مردی خوش قد و قامت و رشید هیکل از در وارد شد. سلام کرد و ایستاد. خودش را معرفی کرد. از آن افسران قدیمی و باسابقه ارتش بود.در حرفه خودش کارشناسی متخصص بود.دهها و بلکه صدها نظامی زیر دستش آموزش دیده بودند.همین که نشست و کمی آرام شد، انتقادش را صمیمانه مطرح کرد:

مردم می آیند حرم تا زیارت کنند. هر کسی با هر حالت و وضعی که می آید محترم است. همه ما در خدمت مردم هستیم.من از جنوب کشور آمده ام. دو روز بیشتر مرخصی ندارم.آمدم یکی از دوستانم را در این اطراف ببینم. گفتم یک زیارت هم بروم. مشکلی داشتم که می خواستم مطرح کنم اما کسی نبود. وقتی می نویسید از فلان ساعت صبح تا اذان مغرب پاسخگو هستید، یعنی باید یکسره به مراجعان جواب داد.

برخورد مملو از متانت و رفتار صمیمانه دوستم در معاونت آموزشی حرم حضرت عبدالعظیم(ع) چنان بود که آن افسر عزیز ارتش،کاملاآرام گرفت. بعد هم او را به ناهار دعوت کرد.

وقتی حرف از ناهار شد، افسر مهمان گفت: من یک چیزی پشت تلفن عرض کردم. فقط آمدم تا شما را از نزدیک ببینم.قصد مزاحمت نداشتم. اما شما مهمان نوازی کردید.

دوست من در جوابش گفت: اینها همه بهانه است. سیدالکریم شما را دعوت کرده بود. ما خادم حضرت هستیم.شما ناهار مهمان آن بزرگوارید و من فقط انجام وظیفه کرده ام.

ناهار را که صرف کرد، دوستم با معاون حرم تماس گرفت و مهمانش را به اتاق او راهنمایی کرد تا پرسش خود را با ابشان مطرح کند و جواب بگیرد.

از اتاق معاون آموزشی آستان مقدس حضزت عبدالعظیم حسنی (ع) که بیرون آمد لبخند بر لب داشت. حالا من و دوستم یک دوست جدید داشتیم. من از دوستم یعنی سید مهدی مومنی نکته تازه ای یاد گرفتم.او با یک رفتار پسندیده، دل زائر سیدالکریم را خشنود ساخت. یقین دارم آن عزیز گرامی، هرگز این زیارت دلنشین را فراموش نخواهد کرد.این خادم مخلص سیدالکریم، یک لحظه تدبر کرد و درست اندیشید تا من نزد او نکته ای تازه یاد بگیرم و دست کم بر میزان ارادت دو نفر  به حضرت عبدالعظیم حسنی افزوده گردد. ان شا الله

Published in: on نوامبر 7, 2010 at 10:22 ق.ظ.  Comments (3)  

سرزمین چهار فصل آسمانش تک رنگ است

گفتم: سفر خوش گذشت؟

گفت: اولین بار بود که به این استان می رفتم.مردمش مهمان نواز بودند و دیدنی بسیار داشت.

گفتم: باید کوله باری سرشار از خاطره داشته باشی.

گفت: من که اهل نوشتن نیستم، کاش تو با ما بودی.نگاه دقیق و ریزبین آدمی مثل تو را می طلبید.

بعد همانطور پشت تلفن از خاطراتش تعریف كرد.

از نوجوانی حرف زد که عشق به فیلمسازی داشت. دوستدار انیمیشن بود و با دوربین صفا می کرد. اولین بار جشنواره فیلم کودکان برای کودکان(قاصدک) او را شیفته فیلم و دوربین ساخت. به امید کسب تجربه راهی پایتخت شد اما دریغ از یک راهنمایی.امیدوارانه به استان خود بازگشت و از همشهریانش یاری خواست. وسیله و ابزاری در اختیارش نگذاشتند اما پرسشهایش را صمیمانه پاسخ دادند. نتیجه این شد که در جشنواره فیلم جیفونی ایتالیا درخشید. حالا اون مدال افتخار مال خود خودش است هیچ سازمان و نهادی نمی تواند خودش را به او بچسباند و بگوید ما هم در این ماجرا سهم داریم.

از هنرمندی حرف زد که در یک فرصت و فراغت برای آنان سنتور می نواخت. صدای دلنشین سنتور که تمام شد، پرسید شما مربی هنری اینجا هستید؟ طرف سکوت می کند و می رود. دقیقه ای بعد کسی جلوی این مهمان چای می گذارد. مهمان مات و مبهوت فقط نگاه می کند.همکار خدمات یا به قول بعضی ها آبدارچی اداره، همان کسی است که تا دقایقی قبل سنتور می نواخت.

از مربی مجرب و خوش سابقه ای نام برد که شرایط او را وادار کرد تا محل کارش را رها کند و مسوولیتی در یک مجموعه فرهنگی، هنری و ادبی را بپذیرد و تجربه هایش را در آنجا عرضه کند.

گفتم: خیلی تعجب نکن. به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است.

گفت: همدیگر را که از نزدیک ببینیم حرفهای دیگری هم دارم. خاطرات و تجربه های جالبی در این سفر نصیبم شد.

گفتم: باور کن که سفر سرشار از تجربه است. کاش فرصتی دست می داد تا من و تو یک بار همسفر باشیم.

Published in: on نوامبر 2, 2010 at 10:56 ق.ظ.  Comments (2)  

آن كه روزگاري مجاور جوادالائمه بود

انگار تقدير روي پيشاني اش نوشته بود، بايد زندگي را در دشوارترين حالت ها تجربه كند. هر چه تلاش مي كرد، راه به جايي نمي برد. مانده بود با فرزندانش، به ويژه آن كه سلامتش هم كامل نبود چگونه كنار بيايد. نه قدرت آن داشت كه بيش از اين سرگرم كار و تلاش باشد و نه عزت نفس به او اجازه مي داد، دست نياز پيش كسي دراز كند. صورتش را با سيلي سرخ نگه مي داشت، اما دستان پينه بسته اش را نمي توانست پنهان كند.

در ظاهر مادر خانواده بود، اما روزگار حكم پدر بودن را هم برايش صادر كرد. هر بامداد با دلي پر اميد قدم بيرون مي گذاشت تا شب هنگام ناني سر سفره ي اهل خانه بگذارد. در لابلاي همين روزگار سخت بود كه با خانمي نيكوكار و نيك سيرت آشنا شد. چيزي از خود تعريف نكرد اما آن مهربان فرزانه همه چيز را از نگاهش مي خواند. بنابر اين بدون سر و صدا همراه با دوستانش يار و ياور او شد. هر بار به طريقي دستش را مي گرفت. آن روز هم وامي برايش تهيه كرد تا چراغ زندگي همچنان در خانه ي آن زن رنج ديده پرتو افشان باشد.هفته ها و ماه ها آن چراغ نورافشاني مي كرد و اهل آن خانه به زندگي لبخند مي زدند، زيرا اقساط آن وام را بانويي مهربان و بزرگوار پرداخت مي كرد. الآن مدتهاست كه اين دو در همسايگي يكديگر نيستند، اما هنوز دعاي خير آن خانواده در زندگي اين عزيز فرزانه جاريست. صاحب اين قلب رئوف تا چندی قبل مديريت يكي از پرمخاطب ترين مراكز آموزشي كانون زبان ايران را برعهده داشت.اين بانو كه مدتهاست او را مي شناسم، كسي جز فردوس عبدالعظيمي نيست.او روزگاري در شهر كاظمين مجاور جوادالائمه (ع) بوده است. از چنين مجاوري غير از اين هم انتظار نمي رود.

Published in: on اکتبر 26, 2010 at 5:19 ب.ظ.  Comments (2)  

سرمایه کدام است، نفت یا اعتماد مردم؟

شاید 15 یا 20 سال پیش بود. وقتی ساعت دقیق ورود هواپیما را از اطلاعات پرواز فرودگاه پرسید، به اتفاق هم راهی مهرآباد شدیم تا فرزند نوجوانش را پس از مدتها دوری در آغوش بگیرد.

گفتم: با این همه گرفتاری و مشکلات و سختی هایی که در زندگی داری چرا از یک شرکت هواپیمای ایرانی برایش بلیت نگرفتی؟ اگر اشتباه نکنم آن روزگار تنها ایران ایر بود و بس.

گفت: اطمینانی به آنها نیست. مسوولیت پذیر نیستند. با همه مشکلاتی که دارم ترجیح دادم این هزینه گزاف را بپردازم اما فرزندم با خیالی آسوده سفر کند و من با اطمینان او را در اینجا ببینم.می دانم بلیت لوفت هانزا خیلی گرانتر از ایران ایر است اما خیالم راحت است که هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد. آنها کارشان حساب و کتاب دارد.در قبال پولی که از مشتری می گیرند احساس مسوولیت می کنند.

سرگرم گپ و گفت بودیم که پرواز لوفت هانزا از فرانکفورت به زمین نشست و دقایقی بعد آن پسر نوجوان را از پشت شیشه سالن انتظار دیدم. با دست اشاره کردم که جلو تر بیاید تا همدیگر را ببینیم. اما او با همان زبان اشاره جواب داد که باید منتظر بماند. سفرش طولانی و خسته کننده بود. با یک پرواز از امریکا تا آلمان آمده بود و بعد هم با پروازی دوباره وارد تهران شد. مدتی گذشت تا این که همراه با مردی جوان به سمت در خروجی آمد. با هم احوال پرسی کردیم. اما او قدم به درون سالنی که ما در آنجا ایستاده بودیم نگذاشت. مرد جوان با دیدن من پرسید که شما چه نسبتی با او دارید. به سوالش جواب دادم و بعد هم مادرش را معرفی کردم.

مرد جوان گفت: من نماینده شرکت هواپیمایی لوفت هانزا هستم. سپس از مادر مسافر نوجوان مدرک شناسایی خواست. بعد از آن که مدرک شناسایی مادر را تایید کرد، فرزندش را به همراه پاسپورت، چمدان ها و سایر وسایلی که به همراه داشت تحویل او داد و گفت: لطفا همه چیز را با دقت تحویل بگیرید و این برگه را امضا کنید. این برگه گواه آن است که شرکت لوفت هانزا فرزندتان را صحیح و سلامت در مقصد به شما تحویل داده است.

مادر برگه را امضا کرد و بعد فرزندش را در آغوش کشید.سپس به اتفاق هم به طرف خانه آنها حرکت کردیم. در بین راه از سفرش پرسیدم. از مسیری که پیمود تا به تهران برسد. دلم می خواست بدانم از آن طرف کره زمین تا این سوی کره خاکی را چگونه طی کرده است. برایم جالب بود بدانم یک نوجوان با همه ویِژگی ها و خصوصیات جسورانه دوره نوجوانی چگونه این راه طولانی را پشت سر گذاشته است.

پسرک برایم گفت: از لحظه ای که در فرودگاه امریکا سوار هواپیما شدم، تنها بودم. هیچ دوست و آشنایی با من نبود. لحظه ای که به فرودگاه فرانکفورت رسیدم، نماینده شرکت هواپیمایی امریکایی مرا به نماینده لوفت هانزا تحویل داد. آنها مرا به یک سالن منتقل کردند. بچه های زیادی مثل من در آن اتاق بودند.هرکسی از جایی آمده بود و باید به نقطه ی دیگری در دنیا می رفت. نوبت پرواز هر کسی که می رسید، نماینده همان شرکت می آمد و او را سوار هواپیما می کرد. همه چیز نظم و ترتیب داشت. به این ترتیب بود که من هم به تهران آمدم. آن لحظه ای که شما برای من دست تکان دادی و از من خواستی بیایم، اجازه نداشتم بدون هماهنگی سالن را ترک کنم. نماینده لوفت هانزا رفته بود وسایلم را از پرواز تحویل بگیرد و …

چندی قبل در خبرها خواندم که در پرواز کیش به تهران کودکی سه ساله در میان زمین و آسمان جان سپرد. برخی نوشتند کودک از قبل سابقه بیماری ریوی داشته است. مادر بزرگش در جایی گفته بود که نوه اش هیچ بیماری نداشت. به نظر من بیمار بودن یا نبودن کودک مهم نیست. این بی مسوولیتی هاست که باید قابل توجه باشد. نمونه دیگر همان ماجرای معدن چیان کشور شیلی است. جهانیان دیدند که در آن روزهای سخت و دشوار، مسوولان آن کشور با شهروندان خویش چه کردند. تا امروز دهها حادثه ناگوار در ایران رخ داده است. از سقوط هواپیما گرفته تا برخورد قطار و امثال آن. تا امروز کدام مقام و صاحب منصب در این کشور بابت یک حادثه خود را مقصر دانسته و از مردم عذرخواهی کرده است؟ همیشه خلبان مرده مسوول بوده است. کسی که دیگر قدرت دفاع از خویش را ندارد.

بی دلیل نیست که عده ای در جهان باید آقایی کنند و ادعای سروری داشته باشند. راستی شما جرات دارید کودک یا نوجوان تان را در یک فرودگاه از کشور به دست یک شرکت هواپیمایی ایرانی بسپارید تا در شهری دیگر کسی او را تحویل بگیرد؟ قطار و اتوبوس که دیگر جای خود دارد.

Published in: on اکتبر 16, 2010 at 2:26 ب.ظ.  Comments (9)  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.