تو که نان از امضای فرشته مرگ سر سفره می بری، چرا ؟

در هسایگی مرگ، روزگار می گذراند و با امضای عزراییل نان به سفره اش می رساند. آن قدر با ملک الموت جفت و جور بود که هر روز و چه بسا شبها افراد تایید شده توسط این فرشته الهی را با اتومبیلش به مقصد می رساند.شغلش ایجاب می کرد مرگ و آخرت را بهتر از دنیا و مال و ثروت رو به فنا بشناسد.اما…

اما آن روز که پیکر بی جان پیرمرد را به او می سپردند تا به خانه ابدی برساند، بهانه آورد که گواهی فوت پزشک ایراد دارد. چند نفر با او حرف زدند اما قانع نشد. دنبال رها کردن کار بود که یکی از آشنایان پیرمرد از همسایگی خانه ابدی او تلفنی با او حرف زد و گره کار را گشود.

پرسیدم: یک راننده آمبولانس بهشت زهرا چقدر سواد دارد که بخواهد از گواهی فوت یک پزشک ایراد بگیرد و بهانه بتراشد و کار را لنگ بگذارد؟

گفت: قرار شد بیاید کنار غسالخانه تا مشکلش را حل کنم.

سوال کردم: حالا اگر شما راه حل ارائه نمی کردی، جنازه پیرمرد روی زمین می ماند و …

نگاهی کرد و گفت: گره کار راننده آمبولانس در جیب پیراهن من است. به او گفتم شما پیکر پدربزرگ را بیاور بقیه اش را اینجا درست می کنیم. اگر این حرف را نزده بودم همه فامیل و دوستان و آشنایان که معطل تشییع جنازه بودند، آواره و سرگردان بودند.حق با صاحبان جنازه بود و گواهی هم هیچ عیب و نقصی نداشت، اما فعلا» که کار دست راننده عزراییل است و از دست ما کاری برنمی آید.

کمتر از یک ساعت بعد آمبولانس به جلوی در سبز رنگ غسالخانه رسید. راننده آمبولانس همانجا متوقف شد. ترمز دستی را کشید و از حرکت باز ایستاد.آن قدر ماند تا طرف صحبت تلفنی اش را پیدا کرد. اسم پیرمرد متوفی رمز میان طرفین بود. چند ثانیه بعد، بی آنکه کسی متوجه بشود/ البته به جز من که ماجرا را می دانستم و از فاصله چند متری نظاره گر بودم/ قطعه کاغذ بها دار دنیایی را از طرف گرفت و گفت:

راضی که هستید؟ اگر شما راضی نباشید من نمی توانم این پول را بخورم و برای زن و بچه ام ببرم.

طرف مقابلش فقط یک لبخند معنی داری تحویلش داد و کنار کشید. بنز الگانس وارد فضای غسالخانه شد و بقیه ماجرا طبق روال ادامه پیدا کرد.

بعد از این ماجرا من فقط یک جمله به آقایی که کنارم ایستاده بود و تا حدودی از ماجرا خبر داشت گفتم:

» تو که با مرگ همسایه هستی ونان از امضای فرشته مرگ سر سفره می بری، چرا ؟»

… و مرد که انگارم حرفم را شنیده بود گفت: او هنوز باور ندارد که روزی رسان خداست و فردا که فرشته مرگ جواز سفر آخرتش را امضا کرد تازه می فهمد که این پول ها هیچ گره ای را باز نکرد و نمی کند. افسوس که بعد از آن امضا دیگر کاری نمی توان کرد.

Advertisements
Published in: on اوت 30, 2010 at 10:04 ق.ظ.  Comments (5)  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2010/08/30/nan-fereshteh-marg/trackback/

RSS feed for comments on this post.

5 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. چقدر تلخ…. بيچاره اون زن و بچه اي كه نان از دست اين مرد نماها مي خورند.

  2. يكي از نشانه هاي اخرالزمان اين است كه هيچكس نميتواند مطمئن باشد كه روزي حلال بدست مي اورد

  3. maybe is NO COMMENT:
    روزی تنها مسافری که در صندلی عقب تاکسی نشسته بود ، هنگام رسیدن به مقصد اوّل به شانه راننده زد که بگوید » آقا من همین جا پیاده می شوم …….» که ناگهان راننده جیغی کشیده و غش کرده و القصه تصادف و ……
    بعد از به هوش آمدن راننده ؛ مسافر که هنوز همراهش بود پرسید: من که چیزی نگفتم که یهو بیهوش شدی!
    راننده گفت: «آخه امروز اوّلین روز کار جدیدم یعنی رانندگی تاکسی بود………….آخه من تا دیروز راننده نعش کش بودم (/^^
    این بود تنها ذهتیّت من از «نعش کش» قبل از بهره مندی از نعمت ارکاب آن

  4. سلام
    اول اينكه تيتر خيلي جالبي بود. دوم اينكه خدا بخير كنه ما چشم و گوش را مي بنديم و هر پولي كه بدست مياريم ميريزيم تو شكم خانواده بعد شب احيا استغفار مي كنيم و در طول سال به خدا اعتراض كه چرا اينجوري شد!!به نظر شما ماشينهاي قديمي بهشت زهرا (س) هم مثل همين بنزها بودند يا نوع ماشين مبلغ رو تعيين ميكنه؟

  5. خدا آخر و عاقبتمون و به خیر کنه. فمن یعمل مثقال ذره خیر یره و …


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: