آن كتاب بهانه ی دعوت تو در این برنامه است

در آن ساعاتی که مشغول تنظیم نوشته ها و یادداشت هایم در باره زندگی حسنعلی علی پور، خیر مدرسه ساز و نیکوکار نامدار اردبیلی بودم، این سفارش را هم به من دادند که با تعدادی از مسوولان مدرسه سازی و دوستان این عزیز هم گپ بزنم و از آنان در باره آقای علی پور بپرسم و در کتاب بیاورم. بلافاصله دست به کار شدم و با تعدادی از این عزیزان مانند آقایان حبیب الله بوربور، محمدرضا حافظی، محمدرضا کارگری و دکتر ناصر قفلی در باره این مرد نازنین پرسیدم و نوشتم. در همان حال و هوا، احساس خاصی به من دست داد که آن را هم یادداشت کردم. بعد از نوشتن این یادداشت کوتاه، به خودم اجازه دادم تا این نوشته را در انتهای بخش » از نگاه یاران» کتاب زندگی نامه آقای علی پور بیاورم. آن نوشته اینک پیش روی شماست:

«رویای شیرین»

ندا می دهند مراسم گشایش نخستین مدرسه از هفتاد و دومین سلسله
مدارس هفتاد و دوتایی شهدای معزز كربلا تا لحظاتی دیگر آغاز می شود.
تمامی خیّرین مدرسه ساز و سایر نیكوكاران كه پایه ی بناهای خیر را
بنیان نهاده اند دعوت دارند.
هر بار بهانه ای لازم است تا اجازه ی حضور بدهند. جمع كثیری از
نیكوكاران كه روزگاری مدرسه ساخته بودند و من هم توفیق هم سخن
شدن با آنان را داشتم، یکی یكی به طرف مدرسه ی سیدالشهدا(ع)
می روند. برخی چهره ها برایم آشناست. تعدادی را میشناسم. تمامی آنان
دعوت دارند تا در برنامه حاضر باشند. هر لحظه كه یك نفر از خاكیان،
سفر كرده ای در جمع افلاكیان را به ذكر صلوات یاد میكند، جواز حضور
او نیز صادر میشود. من هم دلم میخواهد…
همین كه احساس حضور در مدرسه ی سیدالشهدا(ع) در وجودم جاری
میشود، دعوتنامه ای هم به من میدهند.
می پرسم: من هم هستم؟
ندامی دهند: شما هم دعوت دارید.
می گویم: اگر امكان دارد دلیلش را بدانم.
جواب می آید: همراه ما باش. در لحظه ی افتتاح پاسخ را پیدا خواهی كرد.
حالا من هم هستم.
بچه ها می خندند. بزرگترها خوشحال هستند. شور و شوق وصف ناپذیری
بر فضا حاكم است. خیلی ها آمده اند. آن قدر از جمع خاكیان هستند كه
من هیچكدام را نمی شناسم. البته مهمانان آسمانی فراوانتر هستند. همه
انتظار می كشند و نظاره می كنند.
لحظه ای بعد، انتظار به پایان می رسد. آن كه مدرسه را بنیان نهاده، به
سبك پدران خود روبان سرخ را به نشانه ی افتتاح می گشاید و كودكان
در اوج شعف و نشاط قدم به درون كلاسها می گذارند.
مادری می گوید: الهی عاقبت به خیر باشی جوان.
پدر پیری ادامه می دهد: خدا دستت را بگیرد تا هفتاد و دومین مدرسه
را هم خودت افتتاح كنی.
از این حرفها، دعاها و نیایشها فراوان بر سر زبانها جاری می شود. من محو
تماشای بچه ها و مدرسه هستم. نام سیدالشهدا(ع) كه به خطی خوش
نگاشته شده، بالای در ورودی مدرسه می درخشد. آن قدر درخشش دارد
كه در آسمانها بیشتر از زمین به چشم می آید.
هنوز منتظرم و در جست وجوی دلیل حضورم هستم. ناگهان كسی از
جنس خودم، یعنی عضوی از خانواده ی رسانه ها پرسشی را مطرح می كند.
او دنبال دلیل این گام خیرخواهانه است. سكوت، فضای زمینی ها را لبریز
می كند. چشمها به دهان فرد جوان دوخته شده است. گوشها انتظار
صدای پاسخ دارند:
«آری، مدتی قبل كتابی در یك كتابخانه یافتم كه به سالیان دور تعلق
داشت. در آن روزگار، بزرگ مردی از تبار نیكان كه دلباخته ی اهل بیت
بود، تمام زندگی خود را وقف این خانواده كرد. او دار و ندارش را در
معرض فروش گذاشت. دوستان و یاران وفادارش هم او را لحظه به لحظه
همراهی كردند. آن مرد در روزگار خود اولین كسی بود كه هفتاد و دو
مدرسه به نیت شهدای معزز كربلا بنیان نهاد. من او را ندیده ام. البته
عكسها و تصاویر بسیاری از او هست. اما داستان زندگی او را در كتابی
خوانده ام. جلوه هایی از زندگی آن مهربان نازنین، چنان بر من اثر گذاشت
كه تصمیم گرفتم قدم در همان مسیر بگذارم. حالا…
محو آن كلام بودم كه ناگهان همان ندای دلنشین را شنیدم. مرا خطاب
قرار داد و فرمود: «آن كتاب بهانه ی دعوت تو در این برنامه است. به
بهانه ی آن كتاب جمع بسیاری در این برنامه حضور دارند. »
آری آن ندا درست بود. این نخستین مرتبه نبود كه زندگی و سرگذشت
آن مرد دلباخته ی اهل بیت، بهانه ی حضورم می شد و جواز سهیم شدن
در یك كار خیر دیگر را برایم صادر می كردند.
من…
… این صدای مؤذن بود كه بر وحدانیت پروردگار عالمیان گواهی می داد.
صبح دیگری رو به آغاز بود. آن صدا مرا به نماز صبح دعوت میكرد. در
حالی چشمهایم را گشودم و به رویای نیمه شب خود اندیشیدم كه كتاب
زندگی و كارنامه ی حسنعلی علی پور را در دست داشتم.

 

Published in: on نوامبر 26, 2009 at 9:21 ق.ظ.  Comments (4)  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2009/11/26/hasanali-alipoor-ketab/trackback/

RSS feed for comments on this post.

4 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. سلام
    ممنونم خیلی خوب بود مثل همیشه

  2. سلام خداقوت عالی و بی نظیر بود .

  3. سلام
    بی سروصدا میایید ومی رید چرا شما هم با من قهرید؟

  4. من هم احساساتم در چنین لحظات زندگی، پیش زمینه ای برایم ایجاد می کند.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: