آه از آن روزی که دبیر ادبیات،شعر مولانا را نمی شناخت

تازه از مقطع ابتدایی قدم به دوره راهنمایی گذاشته بودیم که یک روزدبیر ادبیات از بچه ها خواست یک کار تحقیقی انجام بدهند. آقای دبیر ادبیات از دانش آموزان خواست تا ابیاتی را در دفترچه خود بنویسند که واژه «علی» در آن باشد.در واقع هدفش این بود که بچه ها کتاب های شعر و ادبیات را جست و جو کنند و بدین بهانه با شعر بیشتر آشنا شوند.

در آن سن و سال یعنی سال اول راهنمایی، من که خیلی با شعر انس و الفت چندانی نداشتم. هر چه می دانستم در حد کتاب های دبستان و داستان ها و قصه هایی بود که خوانده بودم.بنابر این سراغ کتابخانه پدرم رفتم. خاطرم هست که سراغ کتاب دیوان مولانا رفتم و شروع به ورق زدن کردم. خوشبختانه ابیات فراوانی را با محور مورد نظر آقای دبیر پیدا کردم. بعد هم نزدیک چهار یا پنج صفحه از دفترم را با نوشتن آن اشعار و ابیات پر کردم. سر مست از خوشحالی بودم که با این جست و جو بالاخره نمره خوبی از دبیرمان می گیرم.

بالاخره ساعت درس ادبیات رسید.آقای دبیر که اسمش را هم اکنون به خاطر ندارم از در وارد شد و بعد از حرف های اولیه، از دانش آموزان خواست تا نتایج تحقیقات خود را در اختیارش بگذارند. بعد هم دفترچه ها را جمع کرد و تدریس شروع شد. بررسی و اعلام نتایج کارها را به جلسه بعد موکول کرد.جلسه بعد با هزار شور و شوق منتظر نتایج بودیم که آقای دبیر دفترچه ها را به دستمان داد. قرار بود کسانی که ابیات بیشتری را پیدا کرده اند نمره بهتری هم بگیرند. من در آن سن و سال با چهار یا پنج صفحه مطلب خیلی امیدوار بودم. وقتی آقای دبیر دفترچه را به من داد و من به صفحات مورد نظر رسیدم، حیرت زده شدم. ایشان روی تعدادی از ابیاتی که من یادداشت کرده بودم خط زده بود و نوشته بود :» این ابیات و اشعار اشتباه است. لطفا» در مطالعه بعدی دقت بیشتری بفرمایید.»

دستم را بالا بردم تا به آقای دبیر محترم ادبیات توضیح بدهم که من این ابیات را از کجا پیدا کرده ام که ایشان بلافاصله فرمودند:» نیازی به توضیح نیست. دفعه بعد دقت بیشتری داشته باشید.» آن روز هیچ حرفی نزدم. ترسیدم اگر اعتراضی بکنم، وضع بدتر هم بشود.الآن 30 سال از آن روزها می گذرد. من همچنان در این اندیشه ام که سواد دبیر ادبیات ما چقدر بوده که اشعار مولانا را نمی شناخته و از من بابت نوشتن آن ابیات ایراد گرفته بود.آن سال من از چه نازنین معلم باسوادی بابت درس ادبیات فارسی نمره گرفتم.الآن که این خاطره را می نویسم و شما می خوانید پسر بزرگم دانش آموز سال اول راهنمایی است.امیدوارم او هرگز چنین خاطره و تجربه ای را در ذهنش ثبت نکند.

Published in: on اکتبر 12, 2009 at 8:27 ق.ظ.  Comments (6)  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/12/molana-madreseh-adabiat/trackback/

RSS feed for comments on this post.

6 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. سلام
    مثل همیشه حرف دل خیلیها رو زدین . اینجا ایران است مدارک فله ای و ناحق .شغلهای دور از ذهن برای آدمهای دور از ذهن دیگه خیلی وقته عادی شده .یادم میاد توی دانشگاه یه استاد داشتیم که یه روز یکی از دانشجوهاازش سوالی پرسید یه دفعه این سوال برعکس شد یعنی اون از ما می خواست که روش تحقیق کنیم .در نهایت جلسه بعد همه ما جوابهای متفاوتی رو برای اون سوال پیدا کردیم ولی هیچوقت دیگه بهمون نگفت که جواب کدوم یکی از ما درسته .

  2. سلام

    کاش در فرهنگ ما «ارتباط مطلوب و مؤثر» بین افراد نهادینه شود که وجود فاصله بین شاگرد و معلم موجب چنین افسوسی نشود. شاگردی چون شما خطایی نداشته، آنچه داد است بر سر متولیان فرهنگی بزنیم که چنین روابط نامطلوبی را تأیید و تحمیل کرده است. آیا من و شما -شاگردان آن زمان و معلمان امروز- سعی در نفی این فاصله ها کرده ایم؟ آیا با روش های مختلف و متنوع تدریس آشنایی نظری و عملی داریم؟ یا همچنان کلاس را عرصه‏ی ارائه‏ی سخنرانی دانسته و ارتباط با شاگرد (دانش آموز یا دانشجو یا کارآموز و…) را تنها از بالا به پایین و یکطرفه صحیح می پنداریم؟…
    تا اصلاح و تربیت واقعی راه بسیار داریم. افسوس بر این ضررهای فردی را به افسوس از نبود متولیان شایسته و برنامه ریزان توانا درعرصه‏ی فرهنگ سازی بدل کنیم. مولوی ها، حافظ ها، بهارها، شاملوها، مشیری ها و بسیاری از شایستگان در خلوت مردند و همواره‏ی تاریخ ما ناجوانمردانه جایشان را افرادی بی کفایت اشغال کردند.
    به گمان من این است وجه افتراق ما با جهان رو به پیشرفت.

    ارادتمند شما

  3. سلام
    این همه از معلمهای خوب و پسندیده حرف زدید، آوردن چنین نمونه ای از سی سال پیش که نمونه های مشابه آن امروز کم هم نیست جالب بود.
    انگار یادمان رفته که در همین چند قدمی ما، یکی از متولیان امور فرهنگی کودکان، افتخار شهرستان شهریار را داشتن و پروراندن مرحوم محمدحسین بهجت تبریزی دانستند!!!
    خدا آخر و عاقبت ما و فرزندانمان را ختم به خیر کند.

  4. با سلام
    برای پی گیری موضوع از موضع قدرت (چون سی سال پیش جرأت اظهار نظر هم نداشتید / نداشتیم، چه رسد به انتقاد) اگر مایل بودید, خط و ربطی از آن معلّم ادبیّات به شما خواهم داد….محض اطلاع ،احتمالاً ایشان الآن مدیریّت یک مدرسه انتفاعی (از نوعِ غیر) را بر عهده دارند.
    ارادتمند
    حاج ابوالحسنی

  5. سلام
    انصافا» که حرف دل بعضی از ما ها را زدید. من هم در دوران دبیرستان چنین خاطره ای دارم. بااین فرق که حتّی نمره ی شفاهی ام را دبیر مربوطه کم کرد و فرمود » یادت باشه این قدر سر کلاس برای جواب دادن بالا پایین نپری.» البته دست آن دبیر محترم را می بوسم چون خیلی چیزهااز ایشان آموختم.1- یاد گرفتم که در دوران دانشگاه هیچ وقت داوطلبانه پاسخ سوالی را ندهم مگر صدایم کنند. 2- یاد گرفتم که هیچ وقت با شاگردانم این گونه رفتار نکنم .
    پس در پی هر عملی عکس العملی است که انشاا… از نوع خوبش باشد.
    همواره سبز و بهاری باشید🙂

  6. جالب بود ولی تا به حال برای من چنین چیزی اتفاق نیافته!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: