از مشکی فاخر تا قرمز بدبخت

تصویر نخست:

تماس گرفت و خبر داد که یکی از بستگان فلان آشنا، به دیار باقی رفته است. به واسطه آشنایی که داشتیم باید در مجلس ختم او شرکت می کردیم.نشانی مجلس ختم را که پرسیدم، گفت یک جا قرار می گذاریم و بعد با هم می رویم. وقتی به راننده آژانس نشانی یکی از خیابان های شمال تهران را داد، با تعجب پرسیدم که به کدام مسجد می رویم؟

پاسخ داد: مسجد نیست. خودشان در یکی از سالن های ساختمان محل سکونت آن مرحوم مجلس گرفتند.

ساختمان بسیار شیک و مجللی بود. صاحبان عزا با لباس های بسیار فاخر مقابل ورودی ایستاده بودند. مجلس در جایی شبیه پارکینگ ساختمان های بزرگ برپا شده بود.همه جا از شمع و گل و روبان های مشکی پر بود.یک نفر هم شعرهایی از مولانا را با آهنگی سوزناک برای بقیه زمزمه می کرد. درست خاطرم نیست که خودش هم نی می نواخت یا یک نفر دیگر در کنار او صدای نی را درمی آورد. بر خلاف سایر مجالس ختم و هفت و چهلم که قاری به تلاوت قرآن می پردازد و دست آخر هم یک نفر مردم را موعظه می کند، اینجا خبری از تلاوت قرآن و آن سخنرانی ها نبود. برنامه هم که تمام شد، حاضران را به صرف شام دعوت کردند.میز شام چنان هفت رنگ بود که آدم بیشتر یاد مجالس عروسی می افتاد تا این که تصور کند در یک مجلس بزرگداشت نشسته است. انواع و اقسام غذاها و دسرها روی میز چیده شده بود. افراد حاضر در مجلس هم هنگام صرف شام فقط فکر خوردن بودند و بس. کمتر از یک ساعت بعد هم برنامه تمام شد و مهمانان ساختمان را ترک کردند. تکلیف غذاهای باقیمانده هم که روشن بود.در تمام عمرم تا امروز این چنین مجلس ختمی نرفته بودم.این هم از سر اجبار بود.

 

تصویر دوم:

 در مجتمع زیباکنار صدا و سیما با هم قدم می زدیم. آمده بودیم با جمعی از خیرین مدرسه ساز برای سلسله کتاب های جلوه های عشق و ایثار گفت وگو بگیریم.تازه ترین کتابم یعنی زندگی نامه خیر مدرسه ساز حسنعلی علی پور را ورق می زد. نمی دانم سرگرم کدام سطر و صفحه از کتاب بود که خاطره ای در ذهنش زنده شد.

ناگهان گفت: چندی پیش برای تهیه گزارش به یکی از مناطق محروم رفته بودم. ما را به جایی بردند که دلم آتش گرفت. خانواده ای را دیدم که برای غذای ظهرشان یک ظرف آب روی آتش گذاشت و مقداری نان خشک را درون ظرف ریخت. بعد هم مقداری رب گوجه داخل ظرف ریخت تا رنگ آب تغییر کرد. تا آمدم سوال کنم، جواب شنیدم که این غذای چند روز ما در هفته است. هر چه پول همراهم بود را به بهانه ای تقدیمش کردم تا شاید یک روز هم که شده یک بشقاب غذا مثل من و ما بخورد.

 

تصویر ذهن من:

راستی چه عیبی داشت اگر آن مجلس بزرگداشت برگزار نمی شد و تمام هزینه ی مراسم در قالب آذوقه، لباس،کفش، کتاب وسایر مایحتاج زندگی در اختیار این خانواده و امثال آن قرار می گرفت؟ معلوم نیست از آن مجلس چقدر فاتحه به روح آن مرحوم رسید. اما تصور می کنم اگر چنین اتفاقی می افتاد روح آن مرحوم …

شاید هم من اشتباه تصور می کنم.

Published in: on آوریل 15, 2009 at 11:38 ق.ظ.  Comments (4)  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2009/04/15/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b4%da%a9%db%8c-%d9%81%d8%a7%d8%ae%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%a8%d8%af%d8%a8%d8%ae%d8%aa/trackback/

RSS feed for comments on this post.

4 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. سلام دوست خوب و خوش قلب

    دراینجا خلط مطلبی انجام شده که حیف است چنین امر مانع استفاده ی بهینه از مطالب وبلاگ شما شود. در علوم تربیتی و به طور کلی در عالم انسانی «مقایسه» کار نا مطلوبی است. پس ابتدائاً انجام چنین مقایسه ای را جسارتاً نابخردانه می دانم.
    ازسوی دیگر اگر از شما دعوتی شده و نان و نمکی خورده اید، حق نان و نمک ایجاب می کند که قدرشناسانه و از دید مثبت موضوع را ببینید.
    سوم این که روش دوستان اول در برگزاری «شاد» انتقال یار خود از رحم دنیا به جهان «باقی» را بهترین و انسانی ترین روش می دانم و معتقدم که مرگ پایان نیست که غمناک باشد بلکه در یک دیدگاه بالا و ارزشی «آغازی ارزشمند» است که تنها فرهیختگان قادر به درک آن هستند.
    انتظارم از شما بیش از اینهاست.
    بخش پر لیوان را ببینید

  2. سلام
    من فکر می کنم وقتی مسئولان یک کشور به این اختلاف طبقاتی دامن میزنند ، کم کم در جامعه انسانیت کم رنگ و کم رنگ تر میشود. وقتی هزینه ی بازدید از برج میلاد که برای عموم مردم است آن چنانی است ، پس قشر کم درآمد جایی ندارند .
    و خیلی موارد دیگر که روز به روز خودش را بیش تر نشان می دهد.
    «من دریافته ام که اگر عشق ما به دیگران کاهش یابد و صرفا به صورت قطره قطره در بیاید ، آنگاه چمنزارهای ما ناگزیر به بیابان بدل خواهد شد «

  3. بی مقدمه اینکه بررسی دلایل تمایل به سنت شکنی در برگزاری چنین مراسم خود مقالی و مجالی جدا میطلبد! اما طرح تصاویر سطحی از فراوانی و کمبود در جامعه و تکرار وعظ گونه نصایح نخ نما نه درد را ریشه یاب است چنان که باید و نه درمان را نمایان چنان که شاید. با نهایت قدر شناسی من هم از شما انتظار بیشتری دارم.

  4. سلام
    من واقعا نمی دانم /پذیرایی تجملاتی از انسانهای شکم سیر چه ثوابی دارد.با شما کاملا موافقم .ما خیلی وقتها یادمان می رود که متمدن هستیم و تا به مال ومنالی می رسیم فخرفروشی می کنیم .متاسفیم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: