…و آن مرد با پلک زدن کتاب نوشت

omid-1

در نگاه اول بسیار دردناک ، دلخراش و مایوس کننده به نظر می رسید. اصلا دوست نداشتم صحنه های بعدی را تماشا کنم.ناامید بود و آرزوی مرگ داشت. حادثه آنقدر سخت و دشوار بود که ترجیح می داد از مرگ استقبال کند تا این که با همین وضعیت، مثل یک تکه گوشت لمس روی تخت بیمارستان بخوابد و هیچ کاری نتواند انجام بدهد. او ناتوان کامل بود. هیچ حرکتی از عهده اش ساخته نبود. حتی نمی توانست کلمه ای را بر زبان بیاورد. تنها یکی از چشمانش بینایی اندکی داشت و بس. باز و بسته کردن پلک همان چشم تنها حرکتی بود که می توانست انجام بدهد و از این طریق با دنیای بیرون از ذهنش ارتباط برقرارکند.پزشکان و تیم درمانی تمام تلاش خود را می کردند تا شاید اندکی بهبودی حاصل شود اما نتیجه چندانی به دنبال نداشت.تنها رابطش با جهان خارج توسط پرستارش برقرار می شد. همان که با او گفتار درمانی کار می کرد. همان که به او یاد داده بود از طریق پلک زدن حرف به حرف الفبا را تایید کند تا بدین واسطه کلمه ای ساخته شده و به دنبالش جمله ای بیاید و در نهایت حرف درونش را عیان سازد.

پرستار مدام و پیوسته با او کار می کرد و لحظه ای ناامید نبود.پله پله با او پیش رفت و از طریق همین پلک زدن موفق به نوشتن یک کتاب شد. کسی که در ابتدا مرگ را بر هر چیز دیگری ترجیح می داد سرانجام به کمک پرستار مهربان، دلسوز و امیدوارش توانست با خانواده خودش ارتباط برقرار کند و در نهایت حرف هایش را در اوج خاموشی روی کاغذ بیاورد و کتاب بنویسد.

دیدن این صحنه ها مرا به یاد تلاش های خستگی ناپذیر پرستاران، مددکاران و پرسنل بیمارستان ها، مددکاری ها و آسایشگاه ها انداخت. کسانی که تا سراغ آنان نروید و با ایشان در ارتباط نباشید، هرگز تلاش ها و محبت هایشان را درک نخواهید کرد.در زندگی شبانه روزی خیلی ها را می توان دید و زحمات آنان را احساس کرد. اما یک پرستار، متخصص گفتاردرمانی و فیزیوتراپ را نمی توان به آسانی دید و احساس کرد. کسی که خودش در بیمارستان روی تخت افتاده و یا آن که عزیزش به خاطر مشکلات جسمانی تحت نظر یک گفتار درمان برای بازگشت به زندگی معمولی و عادی تلاش می کند ، این عزیزان را درک می کند.

آری فیلم دردناکی بود البته در ابتدا. اما به تدریج که پیش می رفت امیدوار کننده بود. فیلم مکعب غواصی و پروانه ها امید را در بیننده زنده می کند. برخی از دیالوگ های این فیلم فرانسوی هم تامل برانگیز است.آنجا که می گفت: یکشنبه ها مثل یک بیابان بلند و طولانی است در واقع از درد تنهایی سخن می گفت.

وقتی کسی می تواند در اوج سکوت فریاد بزند و حرف هایش را به کمک یک یار مهربان به کتاب تبدیل نماید، پس هر انسانی می تواند، به شرط آنکه بخواهد و یاری رفیق راه داشته باشد.

 

Published in: on دسامبر 22, 2008 at 2:40 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2008/12/22/%d9%88-%d8%a2%d9%86-%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d9%84%da%a9-%d8%b2%d8%af%d9%86-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa/trackback/

RSS feed for comments on this post.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: