آژانس را ما گرفتیم، مقصد را کتاب تعیین کرد

ketab-koodakراننده آژانس که از راه رسید، وسایلش را داخل ماشین گذاشت و گفت ما دو نفر هستیم. ایشان بین راه پیاده می شود و من هم می خواهم تا این آدرس بروم. در بین راه همان گپ و گفت چند دقیقه قبل را ادامه دادیم. بحث فعالیت های فرهنگی در حوزه کودک و نوجوان سازمان های مختلف بود. چیز خاصی نبود که بخواهیم خصوصی در باره آن صحبت کنیم. بعد از گذشت 10 دقیقه و به لطف ترافیک نفس گیر تهران، آقای راننده هم آمد وسط و از مشکلات مناطق جنوب شهر چند کلامی برایمان تعریف کرد و گفت: سازمان ها و نهادهای فرهنگی مرتبط با حوزه کودکان فقط بچه های مناطق شمال و مرکز شهر را می بینند و حمایت می کنند. بچه های جنوب شهر و آدم هایی مثل ما که در شهر ری ساکن هستیم از این نوع امکانات بی بهره هستیم. خلاصه دل بسیار پری از این مشکلات داشت و تا توانست برایمان از بچه های مناطق محروم تعریف کرد.

آقای راننده کارمند یکی از وزارتخانه ها بود و فقط یک فرزند داشت.خودش برایمان گفت که زندگی نمی چرخد و من باید بعد از اتمام کار اداری به آژانس بیایم و تا شب در خیابان های شهر دنبال لقمه نانی برای خانواده ام بگردم. دوستمان هم که ماشین گرفته بود تا به منزل برود، در یک سازمان فرهنگی و هنری  مربوط به بچه ها کار می کرد. همین طور که گپ و گفت ما در ترافیک ادامه داشت، ناگهان تعدادی از کتاب هایی را که برای فرزندش تهیه کرده بود را از داخل نایلکس بیرون آورد و آنها را به آقای راننده داد و گفت: فرزند من و شما ندارد. این کتاب ها را به عنوان هدیه از من قبول کنید و آن را به فرزندتان بدهید. آقای راننده که انتظار چنین واکنشی را نداشت، متحیر مانده بود که چه بگوید. ابتدا امتناع کرد و کتاب ها را به دوستم برگرداند، اما دوستم اصرار کرد که کتاب بهترین هدیه برای بچه هاست و این را از من به عنوان یک دوست پذیرا باش.

بعد هم طرف را راهنمایی کرد تا یک نامه از طرف مدیر مدرسه دولتی فرزندش بگیرد و به دست او برساند تا شاید بتواند مقداری کتاب به صورت هدیه برای کتابخانه آن دبستان از طریق یک سازمان فرهنگی برایش تهیه نماید. وقتی این جمله را آقای راننده از زبان دوستم شنید، انگار بال درآورد و تا آسمان ها رفته بود. بلافاصله دفتر یادداشت کوچکی را به دوستم داد و از او خواست مخاطب نامه را برایش مشخص نماید. دوستم به من اشاره کرد و گفت: این آقا از جماعت نویسنده و روزنامه نگار است. الآن دوخط برایت می نویسد و کار تمام است.بعد هم یادداشت را به من داد و من هم متن لازم را برایش نوشتم و به او گفتم فقط کافیست مدیر محترم مدرسه فرزندتان عین این نامه را بنویسد و بعد هم کار تمام است.

بعد از این ماجرا به آقای راننده گفتم: دوست عزیز! این قسمت بچه های آن مدرسه محروم است. من و شما و بقیه فقط یک وسیله هستیم و بس. باید خدا را شکر کنیم که این توفیق را به ما داد تا باعث و بانی خیر باشیم. میان این همه آژانس دوستم باید با شرکت شما تماس بگیرد و از میان جمع همکارانتان نوبت شما باشد و خلاصه موضوع گپ من و دوستم باید چیزی باشد که شما را هم وارد بحث کند تا دست آخر تعدادی کتاب به دست بچه های آن مدرسه محروم برسد. من خوشحالم که در آستانه هفته کتاب بهانه ای شدیم تا بچه های یک دبستان دولتی در منطقه شهر ری به تعدادی کتاب برای مطالعه دست پیدا کنند. کاش هر سفر درون شهری و برون شهری حداقل یک دستاورد مثبت برای دیگران هم به دنبال داشته باشد.

Published in: on نوامبر 5, 2008 at 8:17 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2008/11/05/%d8%a2%da%98%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%db%8c%d9%85%d8%8c-%d9%85%d9%82%d8%b5%d8%af-%d8%b1%d8%a7-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%aa%d8%b9%db%8c%db%8c%d9%86-%da%a9/trackback/

RSS feed for comments on this post.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: