محبت فخار،لبخند را به پنبه زن هدیه داد

      پیرمرد بساط کار لحاف دوزی را به دیوار تکیه داده بود و خودش هم کنارش نشسته بود. هر کسی می آمد،نیم نگاهی به او می انداخت و می رفت. محله، محله ی بالای شهر بود. مرد دیگری هم آمد و او را دید.هم این که یک قدم از او گذشت ، ایستاد و دوباره به عقب برگشت. سلامی به پیرمرد داد و حالی پرسید و چیزی کف دست پیرمرد گذاشت و رفت. پیرمرد دلش شاد شد و لبخند زد. او هم رفت، مثل خیلی های دیگر که آمدند و رفتند.اما پیرمرد تنها به او لبخند زد. پرسیدم چرا به پیرمرد کمک کردی؟ لبخندی زد و گفت: اگر محله های پایین شهر بود، شاید کسی پیرمرد را صدا می زد تا برایش لحافی بدوزد یا پنبه ای بزند و او هم کاسب باشد. اما این بالاها از این چیزها خبری نیست. من به او پولی دادم تا برایم لحافی بدوزد و پنبه ای بزند تا یک بالش گرم و نرم داشته باشم. در همان لحظه دوباره همان لحاف، تشک و بالش را به خودش هدیه دادم و رفتم. من از خوشحالی پیرمرد خوشحال شدم.

     حسین آذرگون از این قبیل کارها در کارنامه اش فراوان دارد. وقتی با او در آخرین ساعات شب در محل کارش خداحافظی کردیم، منشی شرکت تازه فهمید که او خیر مدرسه ساز است. قبل از آنکه در را باز کنم و بیرون بروم  ، منشی مرا خطاب قرار داد و گفت: تا امروز خیلی ناامید بودم. احساس می کردم در این روزگار دیگر هیچکسی خدا را بنده نیست. تازه امروز فهمیدم که نباید از ظاهر افراد در باره ی آنان قضاوت کرد.

       آری از این دست انسان های خیر کم نیستند. او متولد 1324 در تهران است و همچنان شغل مرحوم پدرش یعنی فخاری یا همان کوره آجرپزی را ادامه می دهد. مرحوم پدرش در وصیت نامه آورده بود که ثلث مالش را در راه خیر صرف کنند. دلش می خواست این کار را به بهترین نحو انجام دهد. بنابراین دست به کار شد و زمینه های مختلف را مورد بررسی قرار داد. ابتدا در اندیشه ساخت یک مسجد بود. بعد از مدتی مطالعه و مشورت، مدرسه سازی را در اولویت قرار داد. تا این ماجرا به سرانجام برسد، نزدیک به دو سال زمان سپری شد. آنچه از مرحوم پدر برای این مهم اختصاص یافته بود، بالغ بر هشتاد میلیون تومان می شد.وقتی دست به کار شد هزینه ها از رقم پیش بینی شده فراتر رفت. پسر که مجری فرمان پدر بود، چیزی معادل همان مبلغ را هم خودش هزینه کرد.

لحظه ای که به دیدنش رفتیم جمعی از دوستانش هم آنجا بودند. احساس کردم دوست ندارد من و همکارم را به جمع معرفی کند و دلیل حضورمان را نزد آنان افشا نماید. در واقع او دوست نداشت که دوستانش بدانند وی مدرسه ساز است.بنابراین وقتی آنان از دفتر کارش بیرون رفتند ما هم با خیال راحت باب گفت و گو با این خیر را گشودیم. مصاحبه با او در یکی از ویژه نامه های خیرین چاپ شده است.

Advertisements
Published in: on مارس 17, 2008 at 10:45 ق.ظ.  Comments (2)  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2008/03/17/%d9%85%d8%ad%d8%a8%d8%aa-%d9%81%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%8c%d9%84%d8%a8%d8%ae%d9%86%d8%af-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d9%86%d8%a8%d9%87-%d8%b2%d9%86-%d9%87%d8%af%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%af/trackback/

RSS feed for comments on this post.

2 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. سلام آقای دیزجی:

    سلام با یه بغل عطر بهاری که آمدنش را به زور با قطره های باران بر شیشه پنجره امان میکوبد وجار می زند های مردم من آمده ام وبوی سبزه وسیب را بر دشتها پراکنده ام .برخیزید ورویش جدیدتان را جشن بگیرید باز یکسال گذشت وشما همچنان عزیز کرده خدا ماندید………………

    نوروزتان پیروز

  2. سلام عشق کم نیست مهربانی کم نیست تا شقایق هست زندگی باید کرد عیدت مبارک برادر


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: