می روم دفترچای بخورم فقط تقلب نکنید

       حدود دو ماه از سال تحصیلی گذشته بود که یک روز دبیر ریاضی  به محض ورود به کلاس  یک کتاب از یکی از دانش آموزان ردیف جلوی کلاس گرفت و پنج سوال پای تخته سیاه نوشت و گفت: هر سوال 4 نمره دارد. این امتحان قبل از ثلث است.-در دوران ما هنوز امتحانات در سه مرحله برگزار می شد –هر کدام یک یا دوبرگه بردارید و به سوالات جواب بدهید. هیچ نیازی به جابجا شدن نیست و به سالن یا جای دیگری هم نمی رویم. همین جا که نشسته اید به سوالات جواب بدهید. فقط یادتان باشد که تقلب نکنید. اگر کسی تقلب کرد و من متوجه شدم فقط یک علامت روی برگه اش می گذارم که این به منزله صفر است. امتحان ثلث شما هر چه که باشد با این نمره جمع می شود و تقسیم بر دو خواهد شد . بعید می دانم کسی اینجا صفر بگیرد و در آن امتحان نمره بیست بگیرد. لذا صفر در این امتحان یعنی نمره تک در کارنامه.

     این را گفت و بعد هم ادامه داد: من به دفتر دبیرستان می روم تا چای بخورم. البته به شما هم سر می زنم.فقط یادتان باشد که چه چیزی گفتم. بعدا» کسی گله مند نباشد. این را گفت و رفت. کلاس یکپارچه سکوت بود.در هر نیمکت سه نفر کنار هم نشسته بودیم اما کسی جرات نمی کرد به برگه دیگری نگاه کند. این عدم نگاه به برگه دیگری از نظر من دو علت داشت.یا طرف می ترسید که دبیر مورد نظر از پشت پنجره کلاس یا به طریقی دیگر مراقب باشد و یا این که دانش آموز به خاطر احترامی که معلم برایش قائل شده و به اطمینان کرده بود سراغ تقلب نمی رفت. به هر حال یک ربع یا نیم ساعت بعد به کلاس برگشت. وقتی متوجه شد هنوز برگه بعضی از بچه ها هنوز تقریبا» سفید است خطاب به اهل کلاس گفت: می توانید از دفتر های ریاضی خودتان کمک بگیرید. او نگفت از کتاب کمک بگیرید بلکه گفت از دفاتر تمرین خودتان استفاده کنید. کسی می توانست از دفترش بهره ای ببرد که در طول سال تمرین های متعددی را حل کرده و در دفترش منعکس کرده باشد. چنین کسی هم که تقریبا» نیاز به دفترش نداشت.

     بالاخره این امتحان هم تمام شد و ما نه تنها از دبیرستان که از دانشگاه هم فارغ التحصیل شدیم. اما خاطره آن معلم که متاسفانه اسمش را به خاطر نمی آورم همچنان در ذهنم باقیست.او در تمام طول آن سال با همین روش از ما امتحان گرفت. شاید در ظاهر او ریاضی درس می داد اما از نگاه من او به شاگردانش آموخت در عین توانایی خطا نکنید. او در ظاهر معلم یا مربی تربیتی نبود  اما روش تربیتی او همچنان در ذهن من و احتمالا» بقیه شاگردانش همچنان باقیست.

Advertisements
Published in: on مارس 6, 2008 at 11:01 ق.ظ.  Comments (3)  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2008/03/06/%d9%85%db%8c-%d8%b1%d9%88%d9%85-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1%da%86%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%85-%d9%81%d9%82%d8%b7-%d8%aa%d9%82%d9%84%d8%a8-%d9%86%da%a9%d9%86%db%8c%d8%af/trackback/

RSS feed for comments on this post.

3 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. سلام.همواره براي آن معلم تان دعا كنيد.كه به شاگردانش اين چنين براي هميشه شخصيتي تغييير ناپذير داده است.اين معلمان شايد به تعداد انگشتان دست وجود داشته باشند.سري به خانه ي داستان من بزنيد.

  2. من یکی که تقلب می کردم

  3. خاطره واقعاَ جالبی بود. برای من هم که بعد از سالها آنرا از زبان شما میشنوم درس آموزنده ای است. بعضی وقتها یک رفتار انسان را متحول میکند. موفق باشید.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: