مدیریت تمام می شود ولی باب رفاقت معرفتی همچنان باز است

    مدیر جماعت  به طور معمول عادت به این ندارد که با افرادی پایین تر از رده مسئولیت خودش ارتباطی صمیمانه داشته باشد. سلام و علیک معمول سر جای خودش اما خارج از این چارچوب، کلاس مدیر را پایین می آورد. البته گاهی استثنا هم یافت می شود.شاید یکی دو سال پیش بود که برای اولین بار در برگشت از یک ماموریت با او همراه بودم. موقع خداحافظی در فرودگاه مهرآباد از من و همکارم پرسید: کجا تشریف می برید.آیا وسیله دارید؟ به ایشان گفتم : من می روم منزل و همکارم باید به محل کارش برود. وسیله هم نداریم. از فرودگاه تاکسی می گیریم. لبخندی زد و گفت: چند دقیقه تشریف داشته باشید تا با هم برویم. وسیله هست من در خدمتتان هستم. همکارم از سمنان آمده به اتفاق می رویم. همین هم شد. من و همکارم با اتومبیل ایشان از فرودگاه خارج شدیم. وسیله نقلیه دولتی بود اما می توانست مثل خیلی های دیگر هیچ حرفی نزند و تعارف هم نکند و راه خودش را برود.اما این مدیر با محبت هر دو نفر ما را تا مقصد همراهی کرد و بعد هم مسیر جاده سمنان را در پیش گرفت و رفت.

    چندی پیش که از جشنواره بین المللی قصه گویی در شیراز به تهران برمی گشتم، به طور اتفاقی در هواپیما کنار هم قرار گرفتیم. صحبت از یک سفر پیش آمد. از من هم دعوت کرد تا در آن سفر که بیشتر جنبه تفریحی داشت ایشان و همکارانش را همراهی کنم. اما توفیق یارم نشد و از همراهی با ایشان بازماندم. نکته مهم دعوت از من نبود بلکه تلاش این مدیر با مرام و معرفت برای ایجاد یک فرصت جهت گردش و تفریح برای همکارانش حائز اهمیت بود. او برنامه ای چیده بود تا همکارانش بتوانند در یک سفر چند روزه به جزیره قشم بروند و آن منطقه از کشور را در دی ماه به تماشا بنشینند. قرار بود با قطار تا بندر عباس بروند و بعد با کشتی تا قشم سفر کنند. نیمی از هزینه سفر را خود افراد می پرداختند و نیم دیگر را اداره تامین می کرد. در این فاصله بحث یک تخفیف مطرح شد. او از ارتباطاتش بهره گرفت و در بحث اسکان یا یک مورد دیگر از مسئولان امر برای این برنامه تخفیف دریافت کرد. کسی جز خودش از اصل ماجرای تخفیف اطلاعی نداشت. می توانست این تخفیف را در بخش هزینه های اداری بگنجاند اما این کار را نکرد. او از هزینه های افراد گروه کم کرد. یعنی شرکت کنندگان در این برنامه پول کمتری را پرداختند.به هر حال این سفر انجام شد و خاطره اش در ذهن همکاران او به یادگار ثبت شد.

     وقتی این بار از هواپیما پیاده شدیم، فضل الله موحدی مدیر خوب کانون پرورش استان سمنان تبسمی کرد و گفت: ببخشید که امروز نمی توانم در خدمت شما باشم. چون سه نفر از مربیان کانون سمنان همراهم هستند و می خواهم آنها را به مقصد برسانم. البته خودشان هنوز نمی دانند که قرار است من آنها را برسانم. نمی توانستم مربیانم را در تهران رها کنم و خودم با ماشین اداره بروم. بنابر این یک دفعه دیگر در خدمت شما هستم.

    تمامی این سفرها به پایان رسید اما خاطراتش همچنان در ذهن من باقی مانده است. شاید در سفر به قشم نتوانستم همراهش باشم ولی یقین دارم که خاطرات خوشی از این مرد در ذهن همکارانش باقی مانده است.بالاخره دوره مدیریت این شخص هم تمام می شود اما باب دوستی های معرفتی با او بسته نخواهد شد.

Published in: on فوریه 3, 2008 at 2:21 ب.ظ.  Comments (8)  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2008/02/03/%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1%db%8c%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d9%81%d8%a7%d9%82%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%aa%db%8c/trackback/

RSS feed for comments on this post.

8 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. افسانه ها میدان عشاق بزرگ اند
    ما عاشقان کوچک بی داستانیم

    حسین منزوی

  2. ما را حسابی شرمنده کردید . من لایق این تعاریف نیستم واعتقاد دارم اگر قدم کوچکی در تحکیم دوستیها برداشته شود صرفا یک وظیفه است و نه چیز دیگر . موفق و سالم باشید .

  3. سلام.ممنون که آمدید خانه ی داستان مرا با آمدنتان روشن کردید.مطمئن باشید همه ی خاطرات دوستان دارندگان وبلاگ نویس ادبی با ذکر مشخصات نویسنده و آدرس وبلاگ شان درج خواهم کرد.ممنون از حضور سبزتان.

  4. سلام آقای دیزجی سفر خاطره انگیزی بود جای شما هم خالی بود .ما هم از مدیر پر تلاشمان سپاسگزاریم

  5. زیبا بود.

    هر کس یه روز میاد و یه روز میره

    کاش یادمان باشد.

    تلنگر خوبی بود ممنون

  6. سلام
    من که حسودیم شد خوش به حالشون با این مدیر خوبشون ما که اینقدر مدیرمان خسیس است چی بگم کاش فقط خسیس بود هیچی رو به هیچ کس روا نمی دونه
    برای آقای موحدی آرزوی طول عمر دارم و به همکارنشان هم تبریک می گم برای مدیر خوبشون ما رو هم از دعای خیر خود فراموش نکنند حتما
    کاش یادشون می افتاد زمانی باید این میز رو ترک کنند چه خوب بود یادشون می موند و خودشون رو فراموش نمی کردن هر آغازی پایانی دارد چه خوب بود پایانش اینچنین نبود .
    موفق باشید
    راستی آقای دیزجی این مدیران خوبو معرفی کنید که حداقل دیگر مدیران هم یاد بگیرن و از تجارب اینها استفاده کنند .

  7. سلام محمد حسین عزیز. بنده که هر روز وبلاگمو آپدیت می کنم . امروز هم آپدیت شده لینکهای چهارشنبه 17/11/86 رو می تونی ببینی.

  8. از لطف و محبت همه عزیزان سپاسگزارم .مخصوصا از شما محمدحسین عزیز .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: