آقا میشه منو ببری اون طرف خیابون ؟

     این پا و آن پا کردنش از همان دور توجه مرا به خود جلب کرد. از کیف و کتابی که در دست داشت معلوم بود بچه مدرسه ای است.حدود 8 یا 9 سال بیشتر نداشت. مرتب این طرف و آن طرف خیابان را نگاه می کرد. ترافیک خیابان معمولی بود. وقتی کنارش رسیدم,از پسرک پرسیدم: دنبال کسی هستی؟ چیزی تو را نگران کرده؟ با آن چهره کودکانه اش تبسمی کرد و گفت: آقا میشه منو اون طرف خیابون ببری؟ گفتم: چرا نمیشه. بعد هم دستش را گرفتم و با هم به آن طرف بلوار کشاورز رفتیم. آن طرف که رسیدیم,پسرک لبخندی زد و با سرعت از من دور شد. بعد دوباره به جای قبلی خودم در این طرف خیابان برگشتم و به راهم ادامه دادم.

     غروب که به خانه آمدم,پسرم از مدرسه برگشته بود. اغلب اوقات همسرم او را از مدرسه به خانه می آورد. از پسرم پرسیدم: بابا امروز هم مامان دنبالت آمده بود؟ خندید و گفت: نه من خودم آمدم. دوباره گفتم:چطوری از دو تا خیابون رد شدی؟ جواب داد: مادر یکی از بچه ها منو از خیابون رد کرد و بعد من هم خودم به خونه آومدم.

      این ماجرا خیلی ساده و کوچک به نظر می رسد اما هیچ وقت از ذهن من پاک نمی شود. ماجرای آن روز یادآور این ضرب المثل است که می گویند: از هر دست که بدهی از همان دست هم خواهی گرفت.

Published in: on ژانویه 27, 2008 at 8:57 ق.ظ.  Comments (1)  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2008/01/27/%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%a8%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d9%88%d9%86-%d8%b7%d8%b1%d9%81-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%a8%d9%88%d9%86-%d8%9f/trackback/

RSS feed for comments on this post.

One Commentبیان دیدگاه

  1. سلام.
    یک روز داشتم بعد از ظهر میرفتم خونه. تابستون بود و هوا گرگ و میش. وقتی پیچیدم تو خیابون نزدیک خونمون دیدم یه مادر پیر داره یه زنبیل نسبتاُ بزرگ و سنگینو با خودش میبره. قصد کردم وقتی رسیدم بهش زنبیلو ازش بگیرم و تا جایی که میخواهد بره براش ببرم. نزدیک که شدم یه نفر از روبرو داشت میومد و زودتر از من به اوون مادر پیر رسید و زنبیلو ازش گرفت. غم سنگینی وجودمو گرفت. گفتم حشمت امروز چه گناهی کرده بودی که خداوند این در رحمتو بواسطه اوون گناه به روی تو بست. این اتفاقات به قول شما ساده و کوچک به نظر میرسن ولی اعتقاد دارم که فراهم شدن امکان خیر رسوندن به دیگران یک فیض الهی است که نصیب هر کسی نمیشه. خوش به حال اونهایی که مثل سید بانی خیرند.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: