تنها قصه گوی مهربان بچه ها روی پا ایستاد و بس

   سرانجام نوبت به قصه گویی جوان نابینا رسید.او با عصای سپید بالای سن رفت و بی آنکه روی صندلی بنشیند ، قصه ی مرغ گرفتاررا آغاز کرد. مرغ گرفتار عنوان قصه ای بود که به مثنوی مولانا تعلق داشت. همین که بالا رفت،عصای خود را جمع کرد و با قدم زدن روی سن از مرغ گرفتار با حاضران حرف زد. هر جا لازم بود با تغییر صدای خود به جای شخصیت های داستان حرف می زد. گاهی زنبورک می نواخت و گاه با نایلون کیسه فریزر صدای بلبل را به خوبی تقلید می کرد.

سرانجام قصه جوان نابینا به پایان آمد.حاضران در سالن اجتماعات باشگاه فرهنگیان شهر شیراز، قصه گوی جوان را با کف زدن های مرتب تشویق می کردند. همه روی صندلی های خود نشسته بودند و او را تشویق می کردند. اما یک نفر در سالن ایستاده بود. او به محض خاتمه قصه گویی امیر سلامی از جا برخاست و به صورت ایستاده شروع به تشویق کرد. همانطور که قصه گوی نابینا را تشویق می کرد بلند بلند هم او را تحسین می نمود. او که بانویی مهربان و صاحب نام در عرصه قصه گویی است در حالی روی پا ایستاد و تشویق کرد که آن جوان اصلا» نمی توانست او را ببیند.مریم نشیبا هم می توانست مثل بقیه حاضران در سالن روی صندلی خود بنشیند و امیر سلامی را به خاطر قصه زیبایی که نقل کرد تشویق کند، اما او ایستاد در حالی که جوان نابینا وی را نمی دید. مریم نشیبا پیش از آنکه یک قصه گو باشد یک معلم بوده و هنوز هم یک معلم است. رفتارش در این برنامه، خود درسی دیگر برای نسل جوان ماست.

 

Published in: on دسامبر 30, 2007 at 9:00 ق.ظ.  Comments (7)  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2007/12/30/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%82%d8%b5%d9%87-%da%af%d9%88%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%86%d9%87-%d9%87%d8%a7-%d8%b1%d9%88%db%8c-%d9%be%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af/trackback/

RSS feed for comments on this post.

7 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. سلام
    خسته نباشید
    ممنون می شم اگه آدرس وبلاگ ما رو تو وبلاگتون اد کنید http://kanoonparvareshkurd.blogfa.com/

  2. salam arz mikonam be doste khobam. veblag khobe dare. barat arezoye movafegheyat daram.
    madani pur
    9/10/86

  3. سلام باز هم از زاویه ی خبر نگاری و عکاسی و…… شاهکار بود. مثل همیشه از خواندن نکته های زیبایتان لذت بردم.

  4. سلام . سرکارخانم نشیبا یک استاد به تمام معنا هستند . از کودکی صدایشان را دوست داشتم و به خواب هم نمیدیدم که روزی به عنوان همکار(البته شما همان شاگرد بخوانید) در محضرشان باشم. سپاس از نگاهتان

  5. سلام
    من سررشته ای از قصه گویی ندارم
    و متاسفانه کسانی رو که گفتید نمیشناسم
    ولی حتما همانطور که گفتید این خانوم درس بزرگی به نسل جوانی ها(یکی مثل من) دادند!

  6. بدون اینکه دوربین عکاسی دستم باشد،از دریچه ای تو را می بینم که مهربانی ها و بزرگواری ها را روایت می کنی.و این قصه ای دارد که تو خوب می دانی !
    ودرپایان سلام!

  7. سلام من قبلاً این خاطره را از زبان خود آقای سلامی شنیده بودم ولی حقیقتاً الآن که از قلم شما میخواندم خیلی بر من اثر گذاشت. افسوس که امروزه انسانهای متواضعی چون استاد مریم نشیبا کم پیدا میشوند. البته اگر هم باشند بیشتر وقتها گمنام میمانند.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: