از 200 تومان گذشت، درسفر حج حضور يافت

 

یکی ازروزهای اسفند ماه سال1382 بود. مثل اغلب روزها از محل کارم به سمت میدان هفت تیر آمدم تا از آنجا به میدان شهدا بروم.همین که نزدیک من رسید،گفتم: شهدا- سر شکوفه.ایستاد و من هم در عقب را باز کردم و سوار شدم.دو نفر دیگر هم پشت سر من در قسمت عقب سوار شدند. یک خانم هم از راه رسید و مقصدش را شهدا اعلام کرد و سوار شد. راننده بلافاصله حرکت کرد.کمتر از 50 قدم نرفته بود که یک آقایی همان مسیر ما را اعلام کرد. راننده بدون لحظه ای توقف به راهش ادامه داد و رفت. تا میدان شهدا هیچ کسی را در صندلی جلو سوار نکرد.درست بر خلاف اکثر رانندگان که همیشه در صندلی جلو دو مسافر را سوار می کنند.کاری ندارم که قانون چه می گوید،اما او مطابق عرف همه رانندگان عمل نکرد.وقتی به میدان شهدا رسید همه مسافران پیاده شدند. دقت کردم ببینم از آن خانمی که جلو نشسته بود چقدر کرایه می گیرد. دیدم همان کرایه یک نفر یعنی 200 تومان را گرفت. در حالی که برخی راننده ها یا دو نفر را جلو سوار می کنند و یا اگر در چنین شرایطی قرار بگیرند و بخواهند خیلی به آن خانم محبت کنند می گویند دو نفر حساب کنم. آن خانم هم به ناچار می پذیرد. اما او چنین نکرد. من قرار بود کمی جلوتر یعنی سر خیابان شکوفه پیاده بشوم. در این فاصله کوتاه به راننده گفتم: کمی پایین تر از میدان هفت تیر یک نفر گفت شهدا،آیا شما شنیدی؟ گفت:بله. گفتم: آدم با معرفتی هستی..گفت: چطور؟ جواب دادم:وقتی دیدم آن مرد را سوار نکردی و کسی را کنار زن مردم ننشاندی و او معذب نساختی اول با خودم گفتم حتما در مقصد کرایه دو نفر را می گیرد. اما اینجا هم دقت کردم و دیدم کرایه یک نفر را از او گرفتی .خدا پدرت را بیامرزد. تو از یک کرایه 200 تومانی گذشتی در حالی که خیلی ها از کمتر از این هم نمی گذرند. یقین داشته باش خدا جای دیگری به بالاترین شکل جبران می کند. من که بنده کوچک خدا هستم متوجه شدم چطور ممکن است او ندیده باشد .گفت : من کار خاصی نکردم. درست نبود کنار ناموس مردم کسی را سوار کنم .

این ماجرا گذشت تا اینکه 6 ماه بعد توفیق یافتم برای اولین بار راهی سفر خانه خدا بشوم.در آن سفر باارزش که بعدا خاطراتی از آن را نقل خواهم کرد، بارها به یاد آن راننده افتادم. در حالی که اصلا نام و نشانی از او در ذهن نداشتم. نه میدانستم اسمش چیست و نه هیچ اطلاعاتی از او داشتم. اما بارها در اماکن مختلف اورا یاد کردم و اگر اشتباه نکرده باشم برایش نماز هم خواندم. راستی آدم چقدر باید خوش سعادت باشد که در چنین اماکن مقدسی از او یاد کنند. من اگر یک بار دیگر هم او را ببینم اصلا نمی شناسم. ولی همیشه به یاد این حرکتش هستم. خدا توفیق دهد ما هم در کار و حرفه خودمان حداقل گهگاه رضایت خدا را بر خواسته خودمان ترجیح دهیم.

Published in: on اوت 15, 2005 at 8:07 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2005/08/15/%d8%a7%d8%b2-200-%d8%aa%d9%88%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d8%8c-%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%ad%d8%ac-%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1-%d9%8a%d8%a7%d9%81%d8%aa/trackback/

RSS feed for comments on this post.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: