دعوت نامه زیارت امام حسین (ع)

از آن روز که خودم را شناختم و با اسمم یعنی محمد حسین آشنا شدم دلم میخواست زائر کوی حسین(ع) باشم.پدر و مادرم هر دو توفیق داشتند پیش از انقلاب به زیارت امام حسین(ع) بروند.هربار کسی میرفت دلم هوایی میشد.همه به من می گفتند تو هم خواهی رفت نگران نباش.از وقتی که راه کربلا بعد از جنگ باز شد تعدادی ازدوستان و بستگان رفتند.همه می آمدند و تعریف می کردند.یادم هست اواخر دهه ۶۰ خواب دیدم که به حرم مطهر امام علی(ع) درنجف مشرف شده ام.در عالم خواب و رویا یکی از دوستان پدرم و مادر بزرگم را دیدم که در صحن مطهر امام علی(ع) در نجف ایستاده اند. با خودم گفتم :»پدرم خیلی به امام علی(ع) علاقه دارد بروم داخل و برای پدرم نماز بخوانم.» در همین فکر و خیال بودم که از خواب بیدار شدم.بعد از چند روز موضوع را با پدرم در میان گذاشتم. ایشان لحظه ای مکث کرد و بعد گفت: تو به كربلا و نجف ميروي اما آن روز ديگر من نيستم. تعبير خواندن نماز براي من اين است كه تو زماني به كربلا ميروي كه من از اين دنيا رفته ام.سالها از اين ماجرا گذشت .چندبار دوستان و آشنايان گفتند برو و اسم بنويس.من معتقد بودم اين سفر از آن سفرهايي است كه بايد انسان را دعوت كنند. من هم تلاش مي كردم اما دلم ميخواست دعوت نامه مرا امضا كنند و بعد عازم سفر بشوم. شايد اواخر پاييز سال 1382 بود كه يك روز دوست عزيزم محمد ناصري تماس گرفت. من داخل جلسه اي نشسته بودم و آرام صحبت مي كردم.حاج محمد گفت:ميتوني الآن صحبت كني؟ گفتم :كار مهمي داري؟ جواب داد :از جلسه بيا بيرون يك چيز مهمي بايد بگويم.وقتي بيرون آمدم حاج محمد گفت:فردا صبح 6تا عكس به همراه كپي شناسنامه خودت و خانواده ات را برام بفرست. اسم شما را براي سفر كربلا نوشته ايم . ميايي كه؟ گفتم: مگه ممكنه نيام .پرسيدم : خودت هم هستي؟ گفت:من و آقاي رمضاني مثل خودت با خانواده مي آييم.و فرداي آنروز در حالي كه سرازپا نمي شناختم مدارك را برايش فرستادم.درست يك هفته يا 10 روز جلوتر از محرم آن سال ما عازم اين سفر شديم. سفري كه خيلي ها به خاطر اوضاع اون روز عراق نگران ما بودند ولي من بدون هيچ دغدغه و نگراني راهي آن شدم. چون ميدانستم كسي كه اين دعوت نامه را امضا كرده همه چيز را دقيق محاسبه كرده است.شايد پيش از آن زمان هم ميتوانستم به اين سفر بروم.اما قسمت اين بود كه با همسر و دو پسرم يعني عليرضا و اميرحسين به پابوس امام حسين (ع) بروم. خدا باز هم قسمت كند .نميدانيد چه لذتي دارد.از اين سفر خاطره زياد دارم .شايد به تدريج آنها را بنويسم. وبلاگ نوشتن بهانه خوبي براي اين كار شد.  

                                                        

                  

Advertisements
Published in: on اوت 13, 2005 at 1:53 ب.ظ.  Comments (2)  

The URI to TrackBack this entry is: https://safarezendegi.wordpress.com/2005/08/13/%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%aa-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b9/trackback/

RSS feed for comments on this post.

2 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. سلام
    وبلاگ شما را خواندم . خيلي خوب بود.
    موفق باشيد.

  2. سلام
    به جمع وبلاگ نویس ها خوش آمدی.
    حیف نبود این همه خاطرات قشنگ و با ارزش را کسی نبیند و نخواند.
    موفق باشی.
    بهت سر می زنم
    کیان جوادی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: