<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار</title>
	<atom:link href="http://safarezendegi.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://safarezendegi.wordpress.com</link>
	<description>نگاه محمدحسین دیزجی به زندگی ما</description>
	<lastBuildDate>Thu, 26 Nov 2009 05:51:17 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='safarezendegi.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/90f0203777351135f1d412837d7cedbe?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>آن كتاب بهانه ی دعوت تو در این برنامه است</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/11/26/hasanali-alipoor-ketab/</link>
		<comments>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/11/26/hasanali-alipoor-ketab/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 05:51:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safarezendegi.wordpress.com/?p=770</guid>
		<description><![CDATA[در آن ساعاتی که مشغول تنظیم نوشته ها و یادداشت هایم در باره زندگی حسنعلی علی پور، خیر مدرسه ساز و نیکوکار نامدار اردبیلی بودم، این سفارش را هم به من دادند که با تعدادی از مسوولان مدرسه سازی و دوستان این عزیز هم گپ بزنم و از آنان در باره آقای علی پور بپرسم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=770&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a href="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/11/alipoor1.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-771" title="تصویر جلد کتاب آقای حسنعلی علی پور" src="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/11/alipoor1.jpg?w=206&#038;h=299" alt="" width="206" height="299" /></a>در آن ساعاتی که مشغول تنظیم نوشته ها و یادداشت هایم در باره زندگی حسنعلی علی پور، خیر مدرسه ساز و نیکوکار نامدار اردبیلی بودم، این سفارش را هم به من دادند که با تعدادی از مسوولان مدرسه سازی و دوستان این عزیز هم گپ بزنم و از آنان در باره آقای علی پور بپرسم و در کتاب بیاورم. بلافاصله دست به کار شدم و با تعدادی از این عزیزان مانند آقایان حبیب الله بوربور، محمدرضا حافظی، محمدرضا کارگری و دکتر ناصر قفلی در باره این مرد نازنین پرسیدم و نوشتم. در همان حال و هوا، احساس خاصی به من دست داد که آن را هم یادداشت کردم. بعد از نوشتن این یادداشت کوتاه، به خودم اجازه دادم تا این نوشته را در انتهای بخش &#8221; از نگاه یاران&#8221; کتاب زندگی نامه آقای علی پور بیاورم. آن نوشته اینک پیش روی شماست:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;رویای شیرین&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">ندا می دهند مراسم گشایش نخستین مدرسه از هفتاد و دومین سلسله<br />
مدارس هفتاد و دوتایی شهدای معزز كربلا تا لحظاتی دیگر آغاز می شود.<br />
تمامی خیّرین مدرسه ساز و سایر نیكوكاران كه پایه ی بناهای خیر را<br />
بنیان نهاده اند دعوت دارند.<br />
هر بار بهانه ای لازم است تا اجازه ی حضور بدهند. جمع كثیری از<br />
نیكوكاران كه روزگاری مدرسه ساخته بودند و من هم توفیق هم سخن<br />
شدن با آنان را داشتم، یکی یكی به طرف مدرسه ی سیدالشهدا(ع)<br />
می روند. برخی چهره ها برایم آشناست. تعدادی را میشناسم. تمامی آنان<br />
دعوت دارند تا در برنامه حاضر باشند. هر لحظه كه یك نفر از خاكیان،<br />
سفر كرده ای در جمع افلاكیان را به ذكر صلوات یاد میكند، جواز حضور<br />
او نیز صادر میشود. من هم دلم میخواهد&#8230;<br />
همین كه احساس حضور در مدرسه ی سیدالشهدا(ع) در وجودم جاری<br />
میشود، دعوتنامه ای هم به من میدهند.<br />
می پرسم: من هم هستم؟<br />
ندامی دهند: شما هم دعوت دارید.<br />
می گویم: اگر امكان دارد دلیلش را بدانم.<br />
جواب می آید: همراه ما باش. در لحظه ی افتتاح پاسخ را پیدا خواهی كرد.<br />
حالا من هم هستم.<br />
بچه ها می خندند. بزرگترها خوشحال هستند. شور و شوق وصف ناپذیری<br />
بر فضا حاكم است. خیلی ها آمده اند. آن قدر از جمع خاكیان هستند كه<br />
من هیچكدام را نمی شناسم. البته مهمانان آسمانی فراوانتر هستند. همه<br />
انتظار می كشند و نظاره می كنند.<br />
لحظه ای بعد، انتظار به پایان می رسد. آن كه مدرسه را بنیان نهاده، به<br />
سبك پدران خود روبان سرخ را به نشانه ی افتتاح می گشاید و كودكان<br />
در اوج شعف و نشاط قدم به درون كلاسها می گذارند.<br />
مادری می گوید: الهی عاقبت به خیر باشی جوان.<br />
پدر پیری ادامه می دهد: خدا دستت را بگیرد تا هفتاد و دومین مدرسه<br />
را هم خودت افتتاح كنی.<br />
از این حرفها، دعاها و نیایشها فراوان بر سر زبانها جاری می شود. من محو<br />
تماشای بچه ها و مدرسه هستم. نام سیدالشهدا(ع) كه به خطی خوش<br />
نگاشته شده، بالای در ورودی مدرسه می درخشد. آن قدر درخشش دارد<br />
كه در آسمانها بیشتر از زمین به چشم می آید.<br />
هنوز منتظرم و در جست وجوی دلیل حضورم هستم. ناگهان كسی از<br />
جنس خودم، یعنی عضوی از خانواده ی رسانه ها پرسشی را مطرح می كند.<br />
او دنبال دلیل این گام خیرخواهانه است. سكوت، فضای زمینی ها را لبریز<br />
می كند. چشمها به دهان فرد جوان دوخته شده است. گوشها انتظار<br />
صدای پاسخ دارند:<br />
«آری، مدتی قبل كتابی در یك كتابخانه یافتم كه به سالیان دور تعلق<br />
داشت. در آن روزگار، بزرگ مردی از تبار نیكان كه دلباخته ی اهل بیت<br />
بود، تمام زندگی خود را وقف این خانواده كرد. او دار و ندارش را در<br />
معرض فروش گذاشت. دوستان و یاران وفادارش هم او را لحظه به لحظه<br />
همراهی كردند. آن مرد در روزگار خود اولین كسی بود كه هفتاد و دو<br />
مدرسه به نیت شهدای معزز كربلا بنیان نهاد. من او را ندیده ام. البته<br />
عكسها و تصاویر بسیاری از او هست. اما داستان زندگی او را در كتابی<br />
خوانده ام. جلوه هایی از زندگی آن مهربان نازنین، چنان بر من اثر گذاشت<br />
كه تصمیم گرفتم قدم در همان مسیر بگذارم. حالا&#8230;<br />
محو آن كلام بودم كه ناگهان همان ندای دلنشین را شنیدم. مرا خطاب<br />
قرار داد و فرمود: «آن كتاب بهانه ی دعوت تو در این برنامه است. به<br />
بهانه ی آن كتاب جمع بسیاری در این برنامه حضور دارند. »<br />
آری آن ندا درست بود. این نخستین مرتبه نبود كه زندگی و سرگذشت<br />
آن مرد دلباخته ی اهل بیت، بهانه ی حضورم می شد و جواز سهیم شدن<br />
در یك كار خیر دیگر را برایم صادر می كردند.<br />
من&#8230;<br />
&#8230; این صدای مؤذن بود كه بر وحدانیت پروردگار عالمیان گواهی می داد.<br />
صبح دیگری رو به آغاز بود. آن صدا مرا به نماز صبح دعوت میكرد. در<br />
حالی چشمهایم را گشودم و به رویای نیمه شب خود اندیشیدم كه كتاب<br />
زندگی و كارنامه ی حسنعلی علی پور را در دست داشتم.</p>
<p style="text-align:justify;"> </p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safarezendegi.wordpress.com/770/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safarezendegi.wordpress.com/770/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safarezendegi.wordpress.com/770/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safarezendegi.wordpress.com/770/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safarezendegi.wordpress.com/770/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safarezendegi.wordpress.com/770/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safarezendegi.wordpress.com/770/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safarezendegi.wordpress.com/770/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safarezendegi.wordpress.com/770/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safarezendegi.wordpress.com/770/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=770&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/11/26/hasanali-alipoor-ketab/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safarezendegi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/11/alipoor1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">تصویر جلد کتاب آقای حسنعلی علی پور</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وقتی نور معرفت پرتوافشانی می کند</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/11/21/noor-marefa/</link>
		<comments>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/11/21/noor-marefa/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 05:47:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safarezendegi.wordpress.com/?p=766</guid>
		<description><![CDATA[هنوز چند کوچه و خیابان تا رسیدن به خانه فاصله داشت که دیگر از نور و روشنایی برق خبری نبود. فقط نور چراغ اتومبیل ها و برخی موتورسیکلت ها بود که مسیر رفت و آمد مردم را روشن می کرد. اول کوچه که رسید، خداحافظی کرد و از موتور دوستش پیاده شد. کوچه تاریک بود.دوستش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=766&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a href="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/11/d986d988d8b1.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-767" title="نور" src="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/11/d986d988d8b1.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a>هنوز چند کوچه و خیابان تا رسیدن به خانه فاصله داشت که دیگر از نور و روشنایی برق خبری نبود. فقط نور چراغ اتومبیل ها و برخی موتورسیکلت ها بود که مسیر رفت و آمد مردم را روشن می کرد. اول کوچه که رسید، خداحافظی کرد و از موتور دوستش پیاده شد. کوچه تاریک بود.دوستش باید می رفت، اما لحظه ای توقف کرد.سر موتور را به سمت داخل کوچه برگرداند.مسیر حرکت او تا رسیدن به خانه روشن شد. آن قدر که خیلی راحت همه جا را می دید. وقتی کلید انداخت تا در را باز کند، زیر لب تنها یک جمله بیشتر نگفت:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;الهی خدا قبر برادرت را نورانی کند.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آن که سوار بر موتور بود این جمله رانشنید، اما خدای مهربان که دنبال بهانه برای عطا و بخشش می گردد، این درخواست بنده اش را که برای بنده دیگری بود، &#8230;..</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">راستی که در دل تاریک آن شب، نور چراغ موتورسیکلت تا کجاها را روشن ساخت.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safarezendegi.wordpress.com/766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safarezendegi.wordpress.com/766/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safarezendegi.wordpress.com/766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safarezendegi.wordpress.com/766/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safarezendegi.wordpress.com/766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safarezendegi.wordpress.com/766/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safarezendegi.wordpress.com/766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safarezendegi.wordpress.com/766/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safarezendegi.wordpress.com/766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safarezendegi.wordpress.com/766/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=766&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/11/21/noor-marefa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safarezendegi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/11/d986d988d8b1.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">نور</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از يك كتاب چند برابرشركت افست ياد گرفتم</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/11/11/offset-homayoon-sanatizadeh/</link>
		<comments>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/11/11/offset-homayoon-sanatizadeh/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 04:47:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safarezendegi.wordpress.com/?p=623</guid>
		<description><![CDATA[نام همايون صنعتي زاده به عنوان بنيانگذار واولين مدير عامل شركت سهامي افست در تاريخ كشورمان جاودانه شده است.آن روزها كه قرار بود بخشي از تاريخ شركت افست را تدوين كنم، مصاحبه با مديران عامل اين موسسه معظم قسمتي از برنامه ام بود.براي ملاقات با او همراه با يك تيم 10 نفري راهي كرمان شديم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=623&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl"><img class="alignleft size-medium wp-image-655" title="همايون صنعتي زاده / موسس شركت افست" src="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/07/dsc_2566_resize1.jpg?w=199&#038;h=300" alt="همايون صنعتي زاده / موسس شركت افست" width="199" height="300" />نام همايون صنعتي زاده به عنوان بنيانگذار واولين مدير عامل شركت سهامي افست در تاريخ كشورمان جاودانه شده است.آن روزها كه قرار بود بخشي از تاريخ شركت افست را تدوين كنم، مصاحبه با مديران عامل اين موسسه معظم قسمتي از برنامه ام بود.براي ملاقات با او همراه با يك تيم 10 نفري راهي كرمان شديم و در خانه ي اين مرد بزرگ عرصه فرهنگ و صنعت به گپ و گفت پرداختيم.بخش قابل توجهي از اين گفت و گو به تاريخ شركت افست برمي گشت.اما در لابلاي اين صحبت ها، او به نكته هايي اشاره كرد كه فراتر ازبرنامه هاي يك شركت بود. از نگاه من در كلام اين مرد دستاوردهايي نهفته بود كه امروز هم مي تواند چراغ راه بسياري از مديران موفق كشور باشد.بخشي از اين پرسش و پاسخ را تقديم شما مي كنم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">+ خيلی ها می خواهند کاری انجام بدهند؛ امّا فقط يکی می‌تواند افست باشد. دليل چيست؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">++ نيّت مهم است. اگر نيّت شما خير و صادقانه باشد، کار هم درست می‌شود. وقتی افست راه افتاد، به من ايراد می‌گرفتند که اگر افست خوب است، چرا خودتان هيچ سهمی برنمی‌داريد؟ من با اين نظر که مدير يک دستگاه اقتصادی خودش در آن مجموعه شريک باشد، مخالف هستم. در حالی که خيلی‌ها می‌گويند بايد مدير را از کادر داخلی انتخاب کنند. اين روش به نظر من غلط است. هر دستگاه اقتصادی دو نوع منفعت دارد: يک منفعت فوری و يك منفعت درازمدت. اگر من در افست شريک بودم، دنبال منافع فوری خودم می‌رفتم و هيچ‌وقت به فکر خرج کردن برای آموزش نبودم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">+ شما در اين کار، از چه چيز يا چه جايي الگو گرفته بوديد؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">++ من از هيچ جا الگو نگرفتم. فقط اين را می‌دانستم که بايد به کارگر رسيد، دستگاه های اداری را کوچک کرد و دوتا دفتر هم نداشت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">+ آن زمان که شما صنعت چاپ را وارد ايران کرديد، خودش نوعي فن‌آوري بود. چرا آن زمان مثل امروز مشکل فن‌آوري نداشتيد؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">++ هرکاری که انجام می‌دهيد، مشکلی را حل می‌کند و يک مشکل جديد به‌وجود می‌آورد. وقتی کاری انجام می‌دهيد، ممکن است اشتباه هم داشته باشيد. اگر می‌خواهيد غلط ننويسيد، اصلاٌ نبايد ديکته بنويسيد. اگر ديکته بنويسيد، ممکن است اشتباه هم داشته باشيد. لازم نيست آدم کارهای عجيب و غريبي انجام دهد تا وجودش به درد بخورد. يادم هست يک بار کتابچه‌ای از اداره‌ي اوقاف کرمان آورده بودند که خيلی مندرس بود. قرار بود اين کتاب را بازسازی کنند و طرف حاضر نبود کار را انجام دهد و می‌گفت خيلی وقت‌گير است. من آن‌جا بودم و گفتم مشتری را رد نکنيد. من خودم اين کار را درست می‌کنم. خلاصه شروع کردم و کار را انجام دادم و به اندازه‌ي چند برابر در افست، از اطلاعات آن کتاب نکته ياد گرفتم. من هيچ‌وقت و به هيچ عنوان حقوق نگرفتم. امّا چيزهای زيادی از آن مجموعه آموختم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safarezendegi.wordpress.com/623/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safarezendegi.wordpress.com/623/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safarezendegi.wordpress.com/623/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safarezendegi.wordpress.com/623/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safarezendegi.wordpress.com/623/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safarezendegi.wordpress.com/623/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safarezendegi.wordpress.com/623/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safarezendegi.wordpress.com/623/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safarezendegi.wordpress.com/623/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safarezendegi.wordpress.com/623/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=623&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/11/11/offset-homayoon-sanatizadeh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safarezendegi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/07/dsc_2566_resize1.jpg?w=199" medium="image">
			<media:title type="html">همايون صنعتي زاده / موسس شركت افست</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سازمان محترم نیست، در نگارش نامه دقت کنید حضرت آقای مدیر!</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/31/nameh-negari1/</link>
		<comments>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/31/nameh-negari1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 13:22:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safarezendegi.wordpress.com/?p=671</guid>
		<description><![CDATA[خبر را که تا آخر خواند مرا صدا زد و گفت: به نظر تو باید با این همکارانم چکار کنم؟
پرسیدم: اتفاق خاصی افتاده؟
جواب داد: بارها در کلاس های آموزشی به آنها یادآوری کردند که در نگارش خبر، قبل از اسامی افراد از واژگانی همچون جناب آقا، سرکار خانم برادر ارجمند و امثال آن استفاده نمی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=671&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl"><img class="alignleft size-full wp-image-670" title="namenegari" src="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/07/077217-47-49.jpg?w=265&#038;h=265" alt="namenegari" width="265" height="265" />خبر را که تا آخر خواند مرا صدا زد و گفت: به نظر تو باید با این همکارانم چکار کنم؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پرسیدم: اتفاق خاصی افتاده؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جواب داد: بارها در کلاس های آموزشی به آنها یادآوری کردند که در نگارش خبر، قبل از اسامی افراد از واژگانی همچون جناب آقا، سرکار خانم برادر ارجمند و امثال آن استفاده نمی کنند.اما باز هم تعدادی از دوستانم که از مراکز مختلف خبر می نویسند، مقابل اسم مدیران خود از این الفاظ استفاده می کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گفتم: متاسفانه برخی از دوستان کم تجربه در حوزه رسانه و خبر، هنوز نمی خواهند باور کنند که نامه با خبر و گزارش مطبوعاتی تفاوت دارد.عناوینی نظیر مهندس و دکتر در نگارش خبر ایراد ندارد، اما باید به دوستانت یاد بدهی که خبر را صحیح بنویسند.شاید هم آنان از مدیران و مسوولان سازمان خود در استان ها به گونه ای حساب می برند که اگر این عناوین و القاب را در متن خبر حذف کنند، برایشان مشکل ساز شود. بالاخره باید به آنان یاد داد که در نگارش خبر قواعد و شرایطی وجود دارد که به خاطر یک فرد نمی توان از آن اصول عدول کرد و کوتاه آمد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از آن که چند نمونه از خبرهای پر از اشتباه را برایم خواند و آن ها را بازنویسی کرد به او گفتم: از خبر و گزارش که بگذریم، بعضی ها در نگارش نامه های اداری هم از این قبیل اشتباهات فاحش دارند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پرسید: مثلا&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جواب دادم: بگذار خاطره ای را برایت تعریف کنم که مربوط به 22 سال قبل است. آن ایام من مسئولیت دفتر قائم مقام اجرایی موسسه کیهان را برعهده داشتم. یک بار یکی از مدیران موسسه نامه ای را نوشته بود تا به امضای قائم مقام اجرایی برای سازمان یا نهادی فرستاده شود.او در آغاز نامه نوشته بود سازمان محترم &#8230;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">قائم مقام اجرایی موسسه یعنی آقای محسن بخارایی نامه را برگرداند و به من گفت: با این آقا تماس بگیر و به ایشان بگو که مینوت نامه را تغییر بدهد. ایشان هنوز نمی داند که این افراد و اشخاص هستند که احترام دارند. هرگز در نامه سازمان ها و نهادها و ارگان ها را با عنوان محترم خطاب نمی کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همان لحظه من این نکته را از ایشان یاد گرفتم و هرگز هم تا امروز چنین اشتباهی در نگارش متن نامه هایم نداشته ام.هر بار هم که چنین اشتباهی را از کسی دیده ام، بلادرنگ خطا را به او یادآور شده ام تا عنوان نامه را به درستی بنویسد. حالا هم امیدوارم با تذکر شما به دوستان، این آموزش را به آنان بدهید تا در نگارش و تنظیم خبرهای بعدی، دیگر مرتکب این اشتباه نشوند و یاد بگیرند که در تنظیم خبر، به کار بردن کلمات و واژگانی نظیر جناب آقا و سرکار خانم به منزله احترام گذاشتن به آنان نیست.   </p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safarezendegi.wordpress.com/671/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safarezendegi.wordpress.com/671/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safarezendegi.wordpress.com/671/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safarezendegi.wordpress.com/671/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safarezendegi.wordpress.com/671/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safarezendegi.wordpress.com/671/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safarezendegi.wordpress.com/671/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safarezendegi.wordpress.com/671/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safarezendegi.wordpress.com/671/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safarezendegi.wordpress.com/671/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=671&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/31/nameh-negari1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safarezendegi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/07/077217-47-49.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">namenegari</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خانم معلم، بازنشسته نشويد تا من برگردم!</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/24/moalem-bazneshasteh/</link>
		<comments>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/24/moalem-bazneshasteh/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 04:46:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safarezendegi.wordpress.com/?p=679</guid>
		<description><![CDATA[در يكي از نامه هاي شاگردانش خواندم كه نوشته بود:&#8221; اميدوارم هيچ وقت بازنشسته نشويد.&#8221;
آن روز اين خانم معلم يعني سيميندخت روحي، معلم پايه سوم دبستان دولتي امت پسران منطقه 4 تهران بود. الآن به يقين بازنشسته شده است. زيرا بيش از 10 تا 15 سال از مصاحبه من با او مي گذرد. آن روز [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=679&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl"><img class="alignright size-medium wp-image-680" title="عکس تزیینی است" src="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/07/19244_orig.jpg?w=200&#038;h=300" alt="عکس تزیینی است" width="200" height="300" />در يكي از نامه هاي شاگردانش خواندم كه نوشته بود:&#8221; اميدوارم هيچ وقت بازنشسته نشويد.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آن روز اين خانم معلم يعني سيميندخت روحي، معلم پايه سوم دبستان دولتي امت پسران منطقه 4 تهران بود. الآن به يقين بازنشسته شده است. زيرا بيش از 10 تا 15 سال از مصاحبه من با او مي گذرد. آن روز كه با هم گپ مي زديم، 28 سال سابقه تدريس داشت.يادم هست از او سوال كردم كه آيا هرگز به بازنشستگي فكر كرده ايد؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خانم معلم در جوابم گفت: گهگاه دانش آموزان سال هاي گذشته ام در مدرسه و كلاس درس به ديدنم مي آيند. هر بار به بچه ها توضيح داده ام كه اين افراد هم مثل شما روزگاري شاگردم بوده اند و حالا آمده اند به معلم خودشان سربزنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي آن شاگردم اين جمله را از من شنيده بود و يك بار هم شاهد حضور شاگردان قديمي من در كلاس بود، خيلي دلش مي خواست من در اين حرفه آن قدر بمانم و دوام بياورم كه او نيز در بزرگسالي به كلاسم بيايد و مرا ببيند. به همين دليل در نامه اي به من نوشت كه بازنشسته نشويد تا من برگردم.اين رفتار و برخورد شاگردانم در طول سالهاي خدمت، بارها حسادت فرزندان خودم را برانگيخت.اگر قرار باشد دهها بار ديگر هم به دنيا بيايم، باز هم معلم خواهم شد.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safarezendegi.wordpress.com/679/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safarezendegi.wordpress.com/679/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safarezendegi.wordpress.com/679/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safarezendegi.wordpress.com/679/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safarezendegi.wordpress.com/679/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safarezendegi.wordpress.com/679/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safarezendegi.wordpress.com/679/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safarezendegi.wordpress.com/679/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safarezendegi.wordpress.com/679/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safarezendegi.wordpress.com/679/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=679&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/24/moalem-bazneshasteh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safarezendegi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/07/19244_orig.jpg?w=200" medium="image">
			<media:title type="html">عکس تزیینی است</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آه از آن روزی که دبیر ادبیات،شعر مولانا را نمی شناخت</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/12/molana-madreseh-adabiat/</link>
		<comments>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/12/molana-madreseh-adabiat/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 04:57:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safarezendegi.wordpress.com/?p=585</guid>
		<description><![CDATA[تازه از مقطع ابتدایی قدم به دوره راهنمایی گذاشته بودیم که یک روزدبیر ادبیات از بچه ها خواست یک کار تحقیقی انجام بدهند. آقای دبیر ادبیات از دانش آموزان خواست تا ابیاتی را در دفترچه خود بنویسند که واژه &#8220;علی&#8221; در آن باشد.در واقع هدفش این بود که بچه ها کتاب های شعر و ادبیات [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=585&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl">تازه از مقطع ابتدایی قدم به دوره راهنمایی گذاشته بودیم که یک روزدبیر ادبیات از بچه ها خواست یک کار تحقیقی انجام بدهند. آقای دبیر ادبیات از دانش آموزان خواست تا ابیاتی را در دفترچه خود بنویسند که واژه &#8220;علی&#8221; در آن باشد.در واقع هدفش این بود که بچه ها کتاب های شعر و ادبیات را جست و جو کنند و بدین بهانه با شعر بیشتر آشنا شوند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در آن سن و سال یعنی سال اول راهنمایی، من که خیلی با شعر انس و الفت چندانی نداشتم. هر چه می دانستم در حد کتاب های دبستان و داستان ها و قصه هایی بود که خوانده بودم.بنابر این سراغ کتابخانه پدرم رفتم. خاطرم هست که سراغ کتاب دیوان مولانا رفتم و شروع به ورق زدن کردم. خوشبختانه ابیات فراوانی را با محور مورد نظر آقای دبیر پیدا کردم. بعد هم نزدیک چهار یا پنج صفحه از دفترم را با نوشتن آن اشعار و ابیات پر کردم. سر مست از خوشحالی بودم که با این جست و جو بالاخره نمره خوبی از دبیرمان می گیرم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بالاخره ساعت درس ادبیات رسید.آقای دبیر که اسمش را هم اکنون به خاطر ندارم از در وارد شد و بعد از حرف های اولیه، از دانش آموزان خواست تا نتایج تحقیقات خود را در اختیارش بگذارند. بعد هم دفترچه ها را جمع کرد و تدریس شروع شد. بررسی و اعلام نتایج کارها را به جلسه بعد موکول کرد.جلسه بعد با هزار شور و شوق منتظر نتایج بودیم که آقای دبیر دفترچه ها را به دستمان داد. قرار بود کسانی که ابیات بیشتری را پیدا کرده اند نمره بهتری هم بگیرند. من در آن سن و سال با چهار یا پنج صفحه مطلب خیلی امیدوار بودم. وقتی آقای دبیر دفترچه را به من داد و من به صفحات مورد نظر رسیدم، حیرت زده شدم. ایشان روی تعدادی از ابیاتی که من یادداشت کرده بودم خط زده بود و نوشته بود :&#8221; این ابیات و اشعار اشتباه است. لطفا&#8221; در مطالعه بعدی دقت بیشتری بفرمایید.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دستم را بالا بردم تا به آقای دبیر محترم ادبیات توضیح بدهم که من این ابیات را از کجا پیدا کرده ام که ایشان بلافاصله فرمودند:&#8221; نیازی به توضیح نیست. دفعه بعد دقت بیشتری داشته باشید.&#8221; آن روز هیچ حرفی نزدم. ترسیدم اگر اعتراضی بکنم، وضع بدتر هم بشود.الآن 30 سال از آن روزها می گذرد. من همچنان در این اندیشه ام که سواد دبیر ادبیات ما چقدر بوده که اشعار مولانا را نمی شناخته و از من بابت نوشتن آن ابیات ایراد گرفته بود.آن سال من از چه نازنین معلم باسوادی بابت درس ادبیات فارسی نمره گرفتم.الآن که این خاطره را می نویسم و شما می خوانید پسر بزرگم دانش آموز سال اول راهنمایی است.امیدوارم او هرگز چنین خاطره و تجربه ای را در ذهنش ثبت نکند.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safarezendegi.wordpress.com/585/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safarezendegi.wordpress.com/585/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safarezendegi.wordpress.com/585/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safarezendegi.wordpress.com/585/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safarezendegi.wordpress.com/585/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safarezendegi.wordpress.com/585/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safarezendegi.wordpress.com/585/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safarezendegi.wordpress.com/585/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safarezendegi.wordpress.com/585/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safarezendegi.wordpress.com/585/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=585&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/12/molana-madreseh-adabiat/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safarezendegi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>معلم، آن هم براي چند دقيقه</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/04/moalem11/</link>
		<comments>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/04/moalem11/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 09:06:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safarezendegi.wordpress.com/?p=372</guid>
		<description><![CDATA[گفتم: شما كه مهندسي را بر معلمي ترجيح مي داديد، حالا بعد از بيست و چند سال تدريس، به اين حرفه چگونه مي نگريد؟
گفت: معلمي نكته هايي به من آموخت كه در هيچ كار ديگري نمي توانستم آنها را ياد بگيرم. در حرفه معلمي، افق ديد انسان وسعت پيدا مي كند، جهان بيني آدم تغيير [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=372&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;"><img class="alignright size-medium wp-image-373" src="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/01/movafagh.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" />گفتم: شما كه مهندسي را بر معلمي ترجيح مي داديد، حالا بعد از بيست و چند سال تدريس، به اين حرفه چگونه مي نگريد؟</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">گفت: معلمي نكته هايي به من آموخت كه در هيچ كار ديگري نمي توانستم آنها را ياد بگيرم. در حرفه معلمي، افق ديد انسان وسعت پيدا مي كند، جهان بيني آدم تغيير مي يابد و فرد كلان مي انديشد. من با كار تدريس هويت پيدا كردم و خود را شناختم، طوري كه امروز مي توانم تعريفي از خود داشته باشم.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">گفتم: از نكته هايي بگوييد كه باعث شد كانون زبان ايران را دوست داشته باشيد؟</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">ثانيه هايي درنگ كرد و بعد گفت: من با كانون رشد كردم و بزرگ شدم. در كانون لازم است كه همواره مطالعه كنيد و اطلاعات روز را داشته باشيد.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">پرسيدم: اگر معلم نبوديد؟</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">پاسخ داد: صبر و بردباري را با معلمي آموختم و دريافتم همچنان قطره اي از يك اقيانوس هستم.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">سوال كردم: از زبان آموز و شاگرد هم مي توان چيزي فرا گرفت؟</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">در جوابم گفت: احترام متقابل. در محيط كلاس درمي يابيد انسان ها آن قدر خصوصيات و شرايط مشترك دارند كه به راحتي بفهميد هيچ برتري بر آنان نداريد. سر كلاس شايد من حرف اول را مي زنم چون اندكي اطلاعات بيشتر آن هم فقط در يك موضوع دارم. بيرون كه مي روم، تك تك همان شاگردانم در حوزه توانايي و تخصص خودحرف اول را مي زنند. آن يكي پزشك است، ديگري مهندس و سومي صاحب حرفه اي ديگر.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">اين بخشي از گپ و گفت ميان من و ثريا عزيزيان مدرس زبان انگليسي كانون زبان ايران بود كه سال 1386 با او انجام دادم. از اين مدرس در همان سال تجليل شد.ثريا عزيزيان معتقد به صداقت در تدريس است. او امروز بعد از 22 سال تجربه مي گويد: اگر صادق باشيد، متواضع خواهيد بود. اگر تواضع داشته باشيد، بخشنده نيز خواهيد بود.</span></span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safarezendegi.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safarezendegi.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safarezendegi.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safarezendegi.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safarezendegi.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safarezendegi.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safarezendegi.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safarezendegi.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safarezendegi.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safarezendegi.wordpress.com/372/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=372&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/10/04/moalem11/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safarezendegi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/01/movafagh.jpg?w=300" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>نیکوکار، خیرش از آن دنیا هم به آدم می رسد</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/09/26/nikookarasghar-tehrani/</link>
		<comments>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/09/26/nikookarasghar-tehrani/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 04:31:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safarezendegi.wordpress.com/?p=532</guid>
		<description><![CDATA[از مسجد اعظم قلهک که بیرون آمدم، پیاده به طرف چهارراه پاسداران حرکت کردم.هنوز راه زیادی نرفته بودم که با صدای بوق بنز 220 آبی رنگ، برای لحظه ای ایستادم.مثل همیشه لبخندی زد و گفت: بفرمایید بالا، بالاخره تا یک جایی با هم می رویم.
گفتم: مزاحم نمی شوم.شما بفرمایید به کارتان برسید.
دوباره گفت: چه مزاحمتی، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=532&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;"><img class="alignleft size-medium wp-image-531" src="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/04/glass_of_water.jpg?w=237&#038;h=300" alt="" width="237" height="300" />از مسجد اعظم قلهک که بیرون آمدم، پیاده به طرف چهارراه پاسداران حرکت کردم.هنوز راه زیادی نرفته بودم که با صدای بوق بنز 220 آبی رنگ، برای لحظه ای ایستادم.مثل همیشه لبخندی زد و گفت: بفرمایید بالا، بالاخره تا یک جایی با هم می رویم.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">گفتم: مزاحم نمی شوم.شما بفرمایید به کارتان برسید.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">دوباره گفت: چه مزاحمتی، این مسیر من است و تا هر کجا شما خواستید با هم می رویم.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">چون بزرگتر از من بود، احساس کردم خوب نیست لطف و احسانش را رد کنم. بنابر این سوار شدم و تا میدان هفت تیر با هم بودیم.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">آدم دست به خیر و مهربانی بود.تا جایی که خبر دارم میوه عروسی تعدادی از دوستان و آشنایان را او تدارک دیده بود.هر کاری از دستش برمی آمد برای بقیه انجام می داد. همیشه شاد بود و لبخند می زد. یکی دو بار با هم همسفر بودیم. همواره موجب شادمانی بقیه بود.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">ناگهان خبر رسید که حاج اصغر تهرانی به دیار باقی شتافت. سن و سالی نداشت که این دنیا را ترک کرد و رفت. اغلب اوقاتی که به بهشت زهرا می روم، سری هم به مزار او می زنم.آخرین بار که به اتفاق خانواده ام و یکی دو نفر از بستگان سر مزارش رفته بودیم، صبح زود یک روز تعطیل بود. سرگرم قرائت فاتحه بودیم که ظرف هایی پر از آش رشته داغ به همراه نان بربری داغ از راه رسید.بچه های من که صبحانه نخورده بودند، از خوشحالی به وجد آمدند.در حالی که جمع 6 نفری ما مشغول صرف آش رشته داغ بودیم، نگاهی به تصویر حک شده حاج اصغر بر روی سنگ مزارش انداختم و خیلی آرام و آهسته با او حرف زدم:</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">&#8220;از آن روز که تو را می شناختم دست به خیر بودی. تا توانستی به دیگران خیر رساندی. حالا امروز هم در این زیارت اهل قبور، قسمت بود که در کنار مزار تو این صبحانه گرم به دست ما برسد.حالا هم خیرت به آدم ها می رسد. روح بزرگ و بلندت همواره شاد&#8221;</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">براستی چه خوشبخت و سعادتمند هستند آنان که در حیات و ممات خویش باعث و بانی خیر می شوند.به واسطه وجود، نام و یادشان همواره به دیگران لطف، محبت و مهربانی عطا می شود. آنان مصداق واقعی این بیت ماندگارند که فرمود:</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl" align="center"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl" align="center"><span style="font-size:14pt;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">مرده آن است که نامش به نکویی نبرند</span></span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safarezendegi.wordpress.com/532/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safarezendegi.wordpress.com/532/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safarezendegi.wordpress.com/532/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safarezendegi.wordpress.com/532/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safarezendegi.wordpress.com/532/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safarezendegi.wordpress.com/532/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safarezendegi.wordpress.com/532/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safarezendegi.wordpress.com/532/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safarezendegi.wordpress.com/532/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safarezendegi.wordpress.com/532/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=532&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/09/26/nikookarasghar-tehrani/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safarezendegi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/04/glass_of_water.jpg?w=237" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>رابطه ای شیرین میان قرآن کریم و بستنی خوش مزه !</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/09/19/quran-17/</link>
		<comments>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/09/19/quran-17/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 04:22:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safarezendegi.wordpress.com/?p=733</guid>
		<description><![CDATA[کارگاه سنجش معلومات قرآنی، یکی از پر مخاطب ترین قسمت های هفدهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم بود.کودکان و نوجوانان بسیاری با شور و هیجان در این قسمت حاضر می شدند و به معماهای قرآنی جواب می دادند. خیلی وقت ها خانواده بچه ها هم کنار غرفه می ایستادند و ضمن توجه به این رقابت، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=733&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><img class="alignleft size-medium wp-image-734" src="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/09/1_40ffe2446521d098b8586a6371636a16.jpg?w=300&#038;h=205" alt="" width="300" height="205" />کارگاه سنجش معلومات قرآنی، یکی از پر مخاطب ترین قسمت های هفدهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم بود.کودکان و نوجوانان بسیاری با شور و هیجان در این قسمت حاضر می شدند و به معماهای قرآنی جواب می دادند. خیلی وقت ها خانواده بچه ها هم کنار غرفه می ایستادند و ضمن توجه به این رقابت، خودشان هم مشارکت می کردند. یکی از شبها که سرگرم اجرای برنامه بودم، پدر یکی از نوجوانان بازدیدکننده، مرا خطاب قرار داد و پرسید: این معماهایی که شما از بچه ها می پرسید به چه درد آنها می خورد؟ چه اهمیتی دارد که بچه من بداند قرآن چند سوره دارد و یا بزرگترین سوره قرآن کدام است؟</p>
<p style="text-align:justify;">گفتم: شما سراغ دارید کسی را که بتواند در یک مرحله، تعداد 10 یا 20 پله را طی کند و به طبقات بالاتر ساختمان برسد؟ فرا گرفتن قرآن مراحل و مراتبی دارد. آیا هدف از یادگیری آیات الهی، تنها حفظ سوره هاست یا هدف بالاتری هم وجود دارد؟</p>
<p style="text-align:justify;">دوباره گفت: این حرفها درست اما جواب من نشد.</p>
<p style="text-align:justify;"> پرسیدم: از نظر شما رابطه ای میان بستنی با قرآن وجود دارد؟</p>
<p style="text-align:justify;">خنده ای کرد گفت: نه، هرگز</p>
<p style="text-align:justify;">گفتم: اتفاقا&#8221; از نظر من قرآن با بستنی ارتباط جالبی دارد. فرض کنیم یک شب جنابعالی با فرزندتان به مسجد می روید و ایشان به یک سری از سوالات قرآنی مطرح شده در میان جمع هم سن و سالان به خوبی جواب می دهد و نکته های تازه ای هم فرا می گیرد. شما در مسیر بازگشت به منزل برای تشویق او، بستنی مورد علاقه اش را می خرید. همین بستنی باعث می شود تا &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">هنوز جمله ام کامل نشده بود که لبخندی زد و گفت: درست می فرمایید. تشویق در تربیت و آموزش بچه ها خیلی موثر است.</p>
<p style="text-align:justify;">پرسیدم: حالا به نظر شما این معماهای قرآنی می تواند باعث تشویق بازدیدکنندگان از سالن کودک و نوجوان نمایشگاه بشود؟ فکر نمی کنید همین معماهای جالب و جذاب قرآنی آنان را سر شوق بیاورد تا بدین بهانه کتاب خدا را بخوانند و نگاهی به ترجمه آیات داشته باشند و ان شاالله عامل به آیات کلام نورانی پروردگار بشوند؟ وقتی یک بستنی بتواند مشوق کودک یا نوجوان به حساب بیاید، معماهای شیرین کلام پروردگار چنین قدرتی برای جذب ندارند؟</p>
<p style="text-align:justify;">گپ من با این پدر مهربان که تمام شد، کارت جایزه ای به فرزندش دادم تا با خاطره ای خوش از سالن خارج شود. اما قبل از آن چند معمای قرآنی دیگر را هم برایش توضیح دادم تا فرزند نوجوانش با دانسته های بیشتری سالن را ترک کند.</p>
<p style="text-align:justify;">&#8230; و حالا یک معمای قرآنی برای شما. آیا می دانید کدام سوره قرآن کریم است که در تمامی آیاتش اسم جلاله &#8221; الله &#8221; وجود دارد؟ یعنی هیچ آیه ای در این سوره نیست که این لفظ جلاله در آن نباشد.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safarezendegi.wordpress.com/733/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safarezendegi.wordpress.com/733/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safarezendegi.wordpress.com/733/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safarezendegi.wordpress.com/733/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safarezendegi.wordpress.com/733/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safarezendegi.wordpress.com/733/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safarezendegi.wordpress.com/733/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safarezendegi.wordpress.com/733/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safarezendegi.wordpress.com/733/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safarezendegi.wordpress.com/733/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=733&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/09/19/quran-17/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safarezendegi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/09/1_40ffe2446521d098b8586a6371636a16.jpg?w=300" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>انتشارات سوره مهر بی پول است یا &#8230;</title>
		<link>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/09/07/sooreh-mehr-nasher-ketab-daa/</link>
		<comments>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/09/07/sooreh-mehr-nasher-ketab-daa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 05:45:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safarezendegi.wordpress.com/?p=728</guid>
		<description><![CDATA[گفت: کتاب &#8221; دا &#8221; به چاپ هفتادم رسید، اما انگار انتشارات سوره مهر هنوز بی پول و ندار است.
گفتم: چه ارتباطی میان کتاب&#8221; دا &#8220;، بی پولی و شما وجود دارد؟
جواب داد: یادت هست آبان ماه سال 1387 به اتفاق شما و چند نفر دیگر روانه گردهمایی خیرین مدرسه ساز درزیبا کنار شدیم و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=728&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl"><img class="alignleft size-full wp-image-729" title="کتاب دا" src="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/09/daa9d8aad8a7d8a8-d8afd8a7.jpg?w=250&#038;h=175" alt="کتاب دا" width="250" height="175" />گفت: کتاب &#8221; دا &#8221; به چاپ هفتادم رسید، اما انگار انتشارات سوره مهر هنوز بی پول و ندار است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گفتم: چه ارتباطی میان کتاب&#8221; دا &#8220;، بی پولی و شما وجود دارد؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جواب داد: یادت هست آبان ماه سال 1387 به اتفاق شما و چند نفر دیگر روانه گردهمایی خیرین مدرسه ساز درزیبا کنار شدیم و دو روز تمام و بدون وقفه با خیرین مصاحبه کردیم تا جلد دیگری از مجموعه کتاب های &#8221; جلوه های عشق و ایثار&#8221; منتشر شود؟ اصرار داشتند کارها را سریع به دستشان برسانیم تا کتاب به موقع چاپ شود. ما به وعده مان وفا کردیم و کتاب هم چاپ شد و در اختیار مخاطبانش قرار گرفت، اما&#8230;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پرسیدم: اما چه؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جواب داد: اما تا این لحظه هنوز حق التحریر مرا نداده اند. راستی پول تو را پرداخت کردند؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گفتم: همه پولم را که هنوز نداده اند. همان مقداری را هم که داده اند، بعد از دهها مرتبه تلفن و پیغام به نتیجه رسید. تا وقتی کار دارند پشت سر هم تماس می گیرند، کار که تمام شد، دیگر به پیغام ها توجهی ندارند. مرتب هم جلسه هستند و جوابی نمی دهند. راستی آخرین تماسی که با آنها داشتی &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فرصت نداد سوالم را کامل کنم که گفت: تنها جواب یکی از مسوولان انتشارات سوره مهر این بود که ما فعلا&#8221; پول نداریم. هر وقت پول دستمان رسید، حق الزحمه شما را پرداخت می کنیم. من هم به ایشان گفتم در این مدت فقط از فروش کتاب &#8221; دا &#8221; آن قدر پول به حسابتان آمده که بتوانید حق التحریر دهها نفر دیگر را هم بدهید. اما باز هم می گویید&#8230;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حالا اگر می توانی تو با آنها تماس بگیر و بگو پول من را بدهند. همین روزها باید برای ثبت نام دخترم در دانشگاه اقدام کنم. اما متاسفانه &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">راستی که این جماعت عجب پیروان خوبی برای پیامبر اسلام(ص) هستند. آن حضرت فرمودند تا عرق کارگر خشک نشده، دستمزدش را پرداخت کنید. اینها هم دارند همین کار را می کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گفتم: من همین امروز صبح با برادر مدیر انتشارات تماس گرفتم و به ایشان گفتم: چرا دوست داری به جای دعای خیر در این ماه،ناله و نفرین نثار خودت و خانواده ات کنند؟ شما پول خودتان را گرفته اید، اما دنبال پول مردم نیستید. آیا برادر دیگرتان که صفحه آرایی کتاب را بر عهده داشت هنوز مثل من و همکارم طلبکار است یا حسابش صاف شده است؟ با مدیر انتشارات هم که نمی توان تماس گرفت. او اصلا&#8221; جواب تلفن های من و تو را نمی دهد و همیشه در جلسه است. موبایلش را هم که بگیری همیشه خاموش است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد دوباره به دوست و همکارم گفتم بیا در این شبهای عزیز رمضان که می گویند دعا مستجاب است و درهای آسمان به روی بندگان حضرت حق گشوده، دعایی در حق مسوولان انتشارات سوره مهر و سایر افراد مرتیط با این ماجرا بکنیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پرسید: چه دعایی بکنیم؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جواب دادم: در حال حاضر که ریش و قیچی دست آنهاست. هر طور بخواهند من و تو را بازی می دهند. اما بیا از خدا بخواهیم در قبر و قیامت با آنان و امثال ایشان همان کند که اینان در دنیا با ما رفتار کردند. من اطمینان دارم که در آن سوی این دیار فانی، نه کاری از عهده بنیانیان رییس حوزه هنری بر می آید و نه حجت الاسلام خاموشی رییس سازمان تبلیغات اسلامی می تواند چراغی در آن تاریکی برای کسی بیافروزد. من شبیه این ماجرا را با یک نشریه دیگر هم دارم. الآن 6 ماه است حق التحریر مرا پرداخت نمی کنند و هر بار تماس گرفته ام جواب ایشان آن است که ما از موسسه قوامین نیروی انتظامی طلب داریم. آن ویژه نامه که مطلب شما در آن چاپ شده مربوط به آنهاست. هر وقت پولش را به ما دادند ما هم پول شما را پرداخت می کنیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من دیگرامیدی به گرفتن پولم ندارم، اما امیدوارم خداوند این دعای مرا در حق آنان مستجاب کند.افسوس که دیگر آنجا زور، قدرت و پست و مقام جواب نمی دهد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گفتم: راستی، خوش به حال نویسنده کتاب &#8221; دا &#8220;. از کنار نوشتن این کتاب حسابی پول به جیب زده. الآن باید چند تا ویلا خریده باشه.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خنده ای کرد و گفت: جالبه بدونی که خانم حسینی در یک مصاحبه تلویزیونی که خودم اون را شنیدم اعلام کرد، من هیچ حق التحریری برای کتابم نگرفتم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safarezendegi.wordpress.com/728/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safarezendegi.wordpress.com/728/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safarezendegi.wordpress.com/728/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safarezendegi.wordpress.com/728/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safarezendegi.wordpress.com/728/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safarezendegi.wordpress.com/728/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safarezendegi.wordpress.com/728/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safarezendegi.wordpress.com/728/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safarezendegi.wordpress.com/728/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safarezendegi.wordpress.com/728/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safarezendegi.wordpress.com&blog=4291872&post=728&subd=safarezendegi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safarezendegi.wordpress.com/2009/09/07/sooreh-mehr-nasher-ketab-daa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safarezendegi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://safarezendegi.files.wordpress.com/2009/09/daa9d8aad8a7d8a8-d8afd8a7.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">کتاب دا</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>