سیدالکریم(ع) مهمانش را با تلفن به ناهار دعوت کرد

آرام و متین سلامش را پاسخ داد.بیشتر گوش می داد تا این که حرف بزند.صحبت طرف مقابلش که تمام شد،گفت: لطفا گوشی را به همکارم که خادم آستان هستند بدهید. بعد هم به او گفت: ایشان را راهنمایی کنیدتا ناهار در اینجا خدمتشان باشیم.

پرسیدم: خبری شده؟ انگار طرف مقابل خیلی ناراحت و دلگیر شده.

لبخندی زد و گفت: بنده خدا آمده بود زیارت حضرت عبدالعظیم(ع).یک سوال شرعی هم داشته، اما متاسفانه دفتر پاسخگویی بسته بود.

گفتم: هنگام ظهر است. شاید آن بنده خدا هم رفته نماز و ناهار. مگر آنجا ساعت کار مشخصی ندارد؟‌مگر این ساعت کار اطلاع رسانی نشده است؟

نمونه ای از همان اطلاعیه را از کشوی میزش بیرون آورد و به من نشان داد. نوشته بود از 9 صبح تا 9 شب.

ادامه داد و گفت: حق با آن بنده خداست. دو ساعت وقت گذاشته و آمده زیارت. حالا یک سوال هم دارد. این ما هستیم که باید در خدمت زائران باشیم.

طرف پشت تلفن با ناراحتی گفته بود: من از راه دور آمده ام. دو ساعت هم بیشتر وقت ندارم. مرخصی گرفته ام. بیش از 30 سال است که در ارتش این مملکت خدمت می کنم.در ارتش یاد گرفته ایم که وقتی یک نفر می رود مرخصی، شخص دیگری باید جای او را پر کند و پاسخگوی مراجعان باشد.حالا من گرسنه و تشنه….

هنوز نیم ساعت نگذشته بود که مردی خوش قد و قامت و رشید هیکل از در وارد شد. سلام کرد و ایستاد. خودش را معرفی کرد. از آن افسران قدیمی و باسابقه ارتش بود.در حرفه خودش کارشناسی متخصص بود.دهها و بلکه صدها نظامی زیر دستش آموزش دیده بودند.همین که نشست و کمی آرام شد، انتقادش را صمیمانه مطرح کرد:

مردم می آیند حرم تا زیارت کنند. هر کسی با هر حالت و وضعی که می آید محترم است. همه ما در خدمت مردم هستیم.من از جنوب کشور آمده ام. دو روز بیشتر مرخصی ندارم.آمدم یکی از دوستانم را در این اطراف ببینم. گفتم یک زیارت هم بروم. مشکلی داشتم که می خواستم مطرح کنم اما کسی نبود. وقتی می نویسید از فلان ساعت صبح تا اذان مغرب پاسخگو هستید، یعنی باید یکسره به مراجعان جواب داد.

برخورد مملو از متانت و رفتار صمیمانه دوستم در معاونت آموزشی حرم حضرت عبدالعظیم(ع) چنان بود که آن افسر عزیز ارتش،کاملاآرام گرفت. بعد هم او را به ناهار دعوت کرد.

وقتی حرف از ناهار شد، افسر مهمان گفت: من یک چیزی پشت تلفن عرض کردم. فقط آمدم تا شما را از نزدیک ببینم.قصد مزاحمت نداشتم. اما شما مهمان نوازی کردید.

دوست من در جوابش گفت: اینها همه بهانه است. سیدالکریم شما را دعوت کرده بود. ما خادم حضرت هستیم.شما ناهار مهمان آن بزرگوارید و من فقط انجام وظیفه کرده ام.

ناهار را که صرف کرد، دوستم با معاون حرم تماس گرفت و مهمانش را به اتاق او راهنمایی کرد تا پرسش خود را با ابشان مطرح کند و جواب بگیرد.

از اتاق معاون آموزشی آستان مقدس حضزت عبدالعظیم حسنی (ع) که بیرون آمد لبخند بر لب داشت. حالا من و دوستم یک دوست جدید داشتیم. من از دوستم یعنی سید مهدی مومنی نکته تازه ای یاد گرفتم.او با یک رفتار پسندیده، دل زائر سیدالکریم را خشنود ساخت. یقین دارم آن عزیز گرامی، هرگز این زیارت دلنشین را فراموش نخواهد کرد.این خادم مخلص سیدالکریم، یک لحظه تدبر کرد و درست اندیشید تا من نزد او نکته ای تازه یاد بگیرم و دست کم بر میزان ارادت دو نفر  به حضرت عبدالعظیم حسنی افزوده گردد. ان شا الله

Published in: on نوامبر 7, 2010 at 10:22 ق.ظ.  (3) دیدگاه  

سرزمین چهار فصل آسمانش تک رنگ است

گفتم: سفر خوش گذشت؟

گفت: اولین بار بود که به این استان می رفتم.مردمش مهمان نواز بودند و دیدنی بسیار داشت.

گفتم: باید کوله باری سرشار از خاطره داشته باشی.

گفت: من که اهل نوشتن نیستم، کاش تو با ما بودی.نگاه دقیق و ریزبین آدمی مثل تو را می طلبید.

بعد همانطور پشت تلفن از خاطراتش تعریف كرد.

از نوجوانی حرف زد که عشق به فیلمسازی داشت. دوستدار انیمیشن بود و با دوربین صفا می کرد. اولین بار جشنواره فیلم کودکان برای کودکان(قاصدک) او را شیفته فیلم و دوربین ساخت. به امید کسب تجربه راهی پایتخت شد اما دریغ از یک راهنمایی.امیدوارانه به استان خود بازگشت و از همشهریانش یاری خواست. وسیله و ابزاری در اختیارش نگذاشتند اما پرسشهایش را صمیمانه پاسخ دادند. نتیجه این شد که در جشنواره فیلم جیفونی ایتالیا درخشید. حالا اون مدال افتخار مال خود خودش است هیچ سازمان و نهادی نمی تواند خودش را به او بچسباند و بگوید ما هم در این ماجرا سهم داریم.

از هنرمندی حرف زد که در یک فرصت و فراغت برای آنان سنتور می نواخت. صدای دلنشین سنتور که تمام شد، پرسید شما مربی هنری اینجا هستید؟ طرف سکوت می کند و می رود. دقیقه ای بعد کسی جلوی این مهمان چای می گذارد. مهمان مات و مبهوت فقط نگاه می کند.همکار خدمات یا به قول بعضی ها آبدارچی اداره، همان کسی است که تا دقایقی قبل سنتور می نواخت.

از مربی مجرب و خوش سابقه ای نام برد که شرایط او را وادار کرد تا محل کارش را رها کند و مسوولیتی در یک مجموعه فرهنگی، هنری و ادبی را بپذیرد و تجربه هایش را در آنجا عرضه کند.

گفتم: خیلی تعجب نکن. به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است.

گفت: همدیگر را که از نزدیک ببینیم حرفهای دیگری هم دارم. خاطرات و تجربه های جالبی در این سفر نصیبم شد.

گفتم: باور کن که سفر سرشار از تجربه است. کاش فرصتی دست می داد تا من و تو یک بار همسفر باشیم.

Published in: on نوامبر 2, 2010 at 10:56 ق.ظ.  (2) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.