عمر انسان به عمران است و بس

بنا بود تنها از «نشر دانژه» بپرسم و بس. از كتاب و شمارگان، تأليف و ترجمه، نهادهاي مرتبط با نشر، كودكان استثنايي و شاخص‌هاي انتخاب براي انتشار با هم گپ بزنيم. ليكن در نقطه‌ي آغاز، برحسب تصادف حرف به معلمي افتاد. من از خاطرات معلماني سترگ هم‌چون احمد بيرشك، احمد آرام، كمال‌الدين آرين و جمال‌الدين مستقيمي كه توفيق درك محضرشان را داشته‌ام چند جمله‌اي ياد كردم و او از تجربه‌هاي گران‌سنگ روزگار تدريس، تعليم و تربيت و معلمي، نكته‌هايي را آشكار ساخت.

هر بار لب به سخن مي‌گشود، دست كم عبارتي در آن نهفته داشت كه بايد پيرامونش مي‌انديشيدي تا شايد بداني پشت اين كلمات چه‌قدر تجربه پنهان است. كلامش دل‌نشين، جمله‌هايش پرمعنا و خاطراتش پندآموز بود. او مي‌گفت و من مي‌آموختم. برخي را اجازه داد روي كاغذ بياورم و تعدادي را تنها مجوز شنيدن دادن و بس. من نيز هر بار نام يا خاطره‌اي را بهانه مي‌كردم تا اين مدير مدبر عرصه‌ي نشر، بيشتر از تجربه‌هايش باز گويد.

هيچ تمايل نداشت از خود بگويد. پس من نيز به احترام يك عمر تلاش صادقانه در عرصه‌ي تعليم و تربيت، براي اين‌ گفت‌وگو كنكاش بيشتر نكردم تا حرمت نگاهش، قلمش، ادبش و معرفتش هم‌چنان برابر خواسته‌اش پايدار بماند. اما يقين دارم شاگردانش در روزگار ديروز و مخاطبانش در عرصه‌ي نشر امروز، بسيار خرسند خواهند شد كه از علم و معرفت اين معلم عاشق دانايي، بيشتر بدانند تا شايد از تجربه‌هاي او در عرصه‌ي زندگي بهره‌مند شوند.

دكتر علي حسين سازمند حوزه‌اي را براي نشر كتاب برگزيده است كه شايد كمتر ناشري گام در اين مسير مي‌گذارد. نگاهش به معلولان، قابل تأمل و تلاش وي براي ارتقاي جايگاه آنان در جامعه ستايش برانگيز است. او را بايد در فرصتي ديگر مرور كرد. از میان آن گفتگو که در سایت سامان بخشی کتاب درسی منتشر شده تنها چند پرسش و پاسخ را آورده ام:

پرسیدم: احساس شما از واژه معلم و معلمی؟

جواب داد: مبحث معلمي يك فرهنگ است و شغل، سواد، حرفه و چيز ديگري نيست. انسان بايد در معلمي، حس معنا پيدا كند. امروز وقتي نام برخي از معلمانم را مي‌شنوم، چاره‌اي ندارم جز اين‌كه به احترام آنان روي پا بايستم.

گفتم: چرا کار برای کودکان استثنایی؟

گفت: ارتباط با اين بچه‌ها و خانواده‌هاي آنان شغل من بود. من سال‌ها از آنان ياد گرفته بودم. مگر مولاي متقيان حضرت علي (ع) نفرمود: كسي مرا كلمه‌اي بياموزد، من بنده‌ي او هستم. من سال‌ها از اين بچه‌ها ياد گرفته‌ام. حالا بايد به گونه‌اي عرض ارادت مي‌كردم. خاطرم هست يك بار مادري نزد من آمد و گفت: شما به عنوان يك معلم توان‌بخشي براي من چه كرده‌اي؟ اگر كسي نيستي و كاري انجام نمي‌دهي، پس چرا اين‌جا نشسته‌اي؟ او به من گفت: تا وقتي دخترم يك ساله بود، او را بغل مي‌كردم و از پله‌ها بالا و پايين مي‌بردم. در دو يا سه سال اول زندگي فرزندم، اين كار ميسر بود. حالا او 16 ساله است و من پيرتر شده‌ام. حالا ديگر نفس ندارم او را به سرويس مدرسه برسانم. آيا تو برايش قانوني تصويب كردي كه امكانات در اختيارش قرار بدهند؟همين حرف‌ها بود كه مرا بيش از پيش به اين سمت سوق داد.

سوال کردم: تلاش برای کودکان استثنایی تا کدام مرز و نگاه؟

پاسخ داد: من اعتقاد دارم توجه به بچه‌هاي استثنايي در يك كشور، شاخص شرف ملي و انساني آن كشور است. تعليم و تربيت كودكان استثنايي، پشتوانه‌ي اسكناس كشور محسوب مي‌شود. در هر جامعه‌اي همواره تربيت، برنده و پيروز است. توجه كردن به اين بچه‌ها، شأن تربيت را نشان مي‌دهد. آموزش‌وپرورش عادي پيشرفت خود را مديون آموزش‌وپرورش استثنايي است. بيشتر مردم كنشگر نيستند، بلكه واكنشگر هستند. براي همين توجه به كودكان استثنايي مهم است. هر موجودي كه به اين عالم مي‌آيد، در پي تحقيق هدفي است. كاري كه از عهده‌ي او برمي‌آيد،‌ ديگري قادر به انجام آن نيست. بچه‌هاي استثنايي تنها با هم سن و سال‌هاي خود تفاوت دارند؛ آن هم تفاوتي مثل تفاوت قد افراد.

اگر دوست داشتید متن کامل این گفتگو را اینجادانلود کنید.

Published in: on مارس 11, 2010 at 12:13 ب.ظ.  (10) دیدگاه  

سه روز بستنی نفروخت، یک عمر شهرت گرفت!

سالها پیش در فاصله ی میان کودکی و نوجوانی، یک بار از پدرم در باره شهرت بستنی اکبر مشدی( اکبر مشهدی) سوال کردم.دلم می خواست بدانم چرا هر وقت صحبت از بستنی می شود، مردم نام این بستنی را بر زبان می آورند.آن روزگار محل زندگی ما جایی حد فاصل دو خیابان معروف آبشار و دردار در خیابان ری بود. هنوز هم قدیمی ها به آن خیابان ها کوچه آبشار و کوچه دردار می گویند. تا جایی که خاطرم هست بستنی فروشی اکبر مشدی در همان خیابان ری بود. اگر اشتباه نکنم حوالی خیابان ادیب بود که امروز با احداث اتوبان آهنگ و محلاتی دیگر هیچ اثری از آن خیابان و مسجد معروف سنگی وجود ندارد.

… و اما علت شهرت بستنی اکبر مشدی

پدرم در باره این بستنی فروشی معروف تهران گفت: من شنیده ام در روزگاری که اکبر مشدی یک بستنی فروش ساده و معمولی بیش نبود، یک روز قبل از فروش بستنی، متوجه می شود که داخل ظرف اصلی و بزرگ تولید بستنی، فضله موش افتاده است. سپس تمام محتویات آن ظرف را دور میریزد. در واقع آن روز هیچ بستنی نمی فروشد و هیچ درآمدی هم کسب نمی کند. این اتفاق سه روز پشت سر هم تکرار می شود و هر بار او تمام تولیدش را که بخشی از سرمایه او به حساب می آمده، از بین می برد.مشتریانش تعجب می کنند که چرا سه روز است اکبر مشدی بستنی می سازد اما آن را نمی فروشد و محصولش را دور می ریزد. با هر دردسر و مشقتی که از نظر مالی پیدا می کند، بالاخره برای روز چهارم دوباره به تولید بستنی مشغول می شود. او هر بار تمام وسایل و ظروف را آب کشیده و با تجهیزات پاک شروع به تولید می کند. این معما برای برخی از مشتریانش سوال برانگیز می شود.

مدتی می گذرد تا این که راز این ماجرا را برای کسی فاش می کند و به او می گوید که علت نفروختن بستنی در آن سه روز چه بود. آن شخص به اکبر مشدی می گوید:  همان تکه از بستنی را که آلوده به فضله موش شده بود را بر می داشتی و بقیه اش را می فروختی.اما او می گوید تمام محتویات آن ظرف نجس است و من چنین بستنی دست مردم نمی دهم. آن شخص دوباره می گوید: شما با این کارتان فلان مبلغ سرمایه را دور ریختی. اکبر مشدی جواب می دهد که خدا رزاق و روزی رسان است. من این کار را بخاطر خدا انجام دادم و او خودش کمک خواهد کرد.

آری، اکبر مشدی آن سه روز بخاطر خدا از خیر سرمایه اش می گذرد و در عوض این شهرت را از خدا می گیرد. او پس از این ماجرا سالیان سال بستنی می فروشد و نامش هنوز هم بر سر زبانهاست. او با خدای خود معامله کرد و جوابش را هم گرفت. براستی تنها تجارتی که تمام آن سود است و ضرر نمی پذیرد، معامله با خداست.

Published in: on مارس 6, 2010 at 8:44 ق.ظ.  (5) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.