سلام بر تو ای بیان کننده حکم خدا

imamhasanچند شب متوالی برای بچه هایی که در حسینیه جمع می شدند صحبت کرد. حرف هایش نشان می داد اهل مطالعه است. شب دوم یا سوم بود که به یک نوشته بزرگ بالای حسینیه اشاره کرد و گفت: اولین شبی که آمدم این نوشته به چشمم آمد اما احساس کردم برایم جدید و تازه است. عبارت را برای خودم یادداشت کردم و در کتاب ها به جست وجوی آن پرداختم. حالا هم پیش روی شما می گویم که من تا قبل از ورود به اینجا این عبارت را بلد نبودم .

این روزها اغلب آدم ها ادعای دانایی دارند و کمتر کسی معتقد است که چیزی را نمی داند یا از آن آگاه نیست. همین جمله صادقانه آن مرد باعث شد تا از شب های بعد جوانان و نوجوانان بیشتری پای صحبت هایش بنشینند و کلامش را گوش کنند. آن عبارت چنین بود:

السلام علیک یا بیان حکم الله یا ابا محمد الحسن بن علی (ع)

این عبارت هر سال زیر خیمه حسن بن علی(ع) چشم های بسیاری را متوجه خود می سازد. ظاهرا» این عبارت در زیارت نامه آن امام معصوم و کریم اهل بیت (ع) آمده است.

Published in: on ژانویه 30, 2009 at 5:44 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نحوه صحيح پاسخگويي به سوال شاگردان

سرگرم مطالعه نشريه اي علمي بودم كه صحبت هايش حواس مرا متوجه خود ساخت.صحبت از آموزش و تعليم بود كه گفت: معلم بايد پاسخ سوال شاگردانش را چنان بدهد كه آنان احساس كنند جواب را گرفته اند اما هنوز راه براي دانستن بيشتر باز است و اين جواب، آخر خط نيست.اگر معلم به گونه اي سوال شاگردش را پاسخ بدهد كه او تصور كند همه چيز در اينجا تمام شده ، در واقع به شاگردش خدمتي نكرده است.نحوه پاسخگويي بايد چنان باشد كه شاگرد ضمن دريافت جواب سوال مورد نظرش، با ده سوال ديگر هم روبرو شود.اگر چنين بود كار معلم درست است.

وقتي جمله اش به اينجا رسيد از كسي كه در اتاق بود پرسيدم، نام اين فرد چيست؟ جواب داد: دكتر هلاكويي. من او را نمي شناختم اما كلامش برايم جالب بود. بنابر اين حيف بود آنچه را از اين شخص آموختم در معرض يادگيري ديگران قرار ندهم.

Published in: on ژانویه 29, 2009 at 11:22 ق.ظ.  (3) دیدگاه  

اين بانو را براي تدريس آفريده اند

از كودكي با زبان فرانسه آشنايي پيدا كرد. در مدرسه اي درس خواند كه همه ي دروس آن به فرانسه تدريس مي شد. آنگاه تدريس را از جايي آغاز كرد كه روزگاري در همان محيط يعني مدرسه ي ژاندارك تهران، تحصيل مي كرد. هر كجا صحبت از دوره يا سميناري مرتبط با آموزش زبان فرانسه مطرح بود، حضور داشت و تازه ترين ها را به اميد ارائه ي بهترين ها آموخت. از نخستين افرادي بود كه متد سمعي و بصري را ياد گرفت و آموزش داد. سال 1369 با بورسيه سفارت فرانسه روانه آن سرزمين شد تا از نخستين مدرساني باشد كه اين زبان را در كانون زبان ايران به كودكان تدريس مي كند. تا امروز در تمامي فعاليت هاي كانون زبان ايران مشاركت داشته و روزگاري نيز طي سال هاي 72 و 73 ضمن تدريس، به اتفاق يكي ديگر از همكارانش، بخش فرانسه كانون زبان را اداره مي كرد. مدتي هم به عنوان كارشناس بازديد، تجربه هايش را در اختيار جوان تر هاي كانون قرار داده است..

سال 1345 ازدواج كرد كه حاصل آن دو پسر بود. پسر بزرگش آرمن، تا دكتراي پزشكي بالا رفت و دومي نيز در رشته ديگري ادامه تحصيل داد. پدر و مادرش به او آموخته بودند حرفه اي را انتخاب كند كه به آن عشق بورزد. بنابر اين خودش معلمي را انتخاب كرد و همين توصيه را نيز به پسرانش ارائه داد. آن روز كه آرمن مي خواست پزشكي را برگزيند، مادرش به او گفت: پزشك در هر شرايطي بايد در خدمت مردم باشد. آماده باش كه نيمه هاي شب تو را از خواب ناز صدا بزنند و يا در اوج خوشي و شادابي، ناچار باشي بر بالين بيماران حضور يابي.

گرچه امروز دست سرنوشت آرمن را از او گرفته است، اما توصيه هاي مادرش همچنان پابرجاست و دعاي خير بيماران، روح آن پسر را شاد مي كند.

اين بانو كسي جز ديانا ميناسيان، مدرس بخش فرانسه كانون زبان ايران نيست كه من تا امروز دو بار با او به گفت و گو نشسته ام.او همان است كه در نخستين سال كارش وقتي بازرسي از كشور فرانسه، كلاس سرشار از شور و شعف وي را براي مدت دو ساعت تمام بازديد كرد، به دفتر مدير مدرسه رفت و در يادداشتي نوشت:» اين معلم توانمند كه در آغاز راه قرار دارد، نه تنها براي تدريس ساخته شده است بلكه در كارش نيز به يقين موفق خواهد شد.من دو ساعت تمام كلاس او را زير نظر گرفتم. هيچ عيب و ايرادي در ديانا ميناسيان نيافتم مگر آن كه بيش از حد مهربان است. او با شاگردانش همچون مادري دلسوز رفتار مي كند. اطمينان دارم آينده او همچون آفتاب عالمتاب ، درخشان و ثمربخش خواهد بود.»

Published in: on ژانویه 26, 2009 at 2:51 ب.ظ.  (4) دیدگاه  

عکس ژان باتیست پارا، من و روزنامه روزان

 

تصویری از صفه 6 روزنامه روزان 2 بهمن 87

تصویری از صفحه 6 روزنامه روزان 2 بهمن 87

هنوز پشت میز محل کارم ننشسته بودم که همکارم صفحه اول روزنامه» روزان»مورخ 2 بهمن 1387 را نشانم داد و گفت: عکسی را که تو از»ژان باتیست پارا» گرفته بودی در اینجا چاپ کردند. وقتی عکس را نگاه کردم، دیدم حرفش کاملا» درست است.سراغ صفحه 6 روزنامه روزان رفتم. جایی که علیرضا بهنام با او گفت و گو کرده بود.این بار زیر عکس آن روزنامه نگار فرانسوی نوشته بود:»عکس از روزان»

 

خیلی تعجب کردم. این عکس را من در سفر مشترک شاعران ایران و فرانسه از او گرفته بودم. عکس های دیگری هم از او دارم. اما این حرکت ناشیانه و  بی سر و صدا برایم جالب بود. من یک نمونه از این عکس را در اختیار کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان گذاشته بودم. اگر عکس را از آنجا هم برداشته بودند باید زیر عکس به نام کانون اشاره می کردند.اما به هر حال …

به خودم گفتم حتما» تازه کار و بی تجربه هستند. این را به حساب چیز دیگری نباید گذاشت. امیدوارم در ادامه فعالیت هایشان به این نکات حرفه ای در کار مطبوعات بیشتر دقت کنند.

یکی از دوستانم گفت: حالا که قرار است یادداشتی در وبلاگت بنویسی، نام این کار را سرقت آرام بگذار.خندیدم و گفتم: شاید سردبیر یا مدیر مسئول روزنامه عکس را از کسی گرفته و احساس کرده که صاحب عکس هم خود اوست. بنابراین به کار بردن آن واژه از نظرمن صحیح نیست. فقط امیدوارم حق و حقوق اصحاب مطبوعات و رسانه را خودمان رعایت کنیم.

پرسید: اگر بار دیگر آنها از تو عکس، مطلب، خبر، مصاحبه یا چیزی از این دست بخواهند…؟

گفتم: من مانعی برای همکاری نمی بینم. این یادداشت را هم فقط برای اطلاع و دقت بیشتر نوشتم و بس.

حالا برای اطمینان بیشتر سردبیر محترم روزنامه روزان چند عکس از آن سفر را در ادامه ارائه می کنم.

dsc04883_resize1

dsc04882_resize1

dsc04856_resize 

Published in: on ژانویه 24, 2009 at 9:37 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

کارشناس روابط عمومی که سالی یک کتاب تخصصی نخواند…

خیلی اتفاقی از برپایی اولين كارگاه آموزشي پيشرفته برنامه ريزي ارتباطي در روابط عمومي مطلع شدم. این کارگاه که تحت عنوان برنامه ريزي ارتباطي، ارتقاي سرمايه اجتماعي و راه حل‏هاي سنجش و اندازه گيري آن در روابط عمومي، برگزار می شد، مخاطبان بسیاری داشت. کارگاه دو سخنران داشت و کارشناسان و مدیران تعداد قابل توجهی از سازمان ها و ادارات در این برنامه حضور داشتند. همانطور که اتفاقی از این برنامه مطلع شده بودم، به لطف یکی از دوستانم هم توانستم در این برنامه حضور پیدا کنم.

اولین سخنران یعنی حميد شكري خانقاه نکات مختلفی را با حاضران در میان می گذاشت. ارتباط جلسه دو سویه بود. از اصول اولیه و پایه در برنامه ریزی تا سرمایه اجتماعی در روابط عمومی با حاضران در جلسه سخن می گفت. لابلای هر بخش از برنامه سوالاتی را نیز با حاضران در میان می گذاشت و جواب می گرفت.

در بخشی از این برنامه، یکی از حاضران به اهمیت ندادن برخی مدیران سازمان ها به جایگاه روابط عمومی اشاره کرد. او معتقد بود حداقل در سازمان خودش مقامات بالاتر برای روابط عمومی و کارشناسان آن، جایگاه لازم را در نظر نمی گیرد و به آنان توجه کافی نمی شود.

اینجا بود که حمید شکری سوالی را با حاضران در میان گذاشت. او پرسید: از میان شما صد و چند نفری که اینک در جلسه حضور دارید، چه تعداد هستند که در طی سه سال اخیر حداقل 5 کتاب در حوزه روابط عمومی خوانده باشند؟

شاید حدود 6 یا 8 دست بیشتر بالا نرفت. دوباره همان سوال را پرسید با این تفاوت که حداقل سالی یک کتاب مطالعه کرده باشند. این بار هم کمتر از 10 نفر دست بالا بردند.

اینجا بود که شکری حاضران در جلسه را خطاب قرار داد و گفت: وقتی سالی یک کتاب هم در حوزه تخصص حرفه ای خودتان نمی خوانید، چطور انتظار دارید مدیران دستگاه ها و سازمان های شما، برای روابط عمومی جایگاهی بالاتر از وضعیت امروز را در نظر بگیرند؟

حرفش منطقی بود و هیچ پاسخی نداشت.

راستی چطور می توان بدون اطلاعات کافی وارد یک عرصه شد و اظهار توانایی کرد؟ او این حرف را در حوزه روابط عمومی زد اما در سایر حوزه ها و تخصص ها هم شاید بتوان چنین نقایصی را شاهد بود. ما روزگاری می توانیم در اوج باشیم که همواره برابر علم روز نیز از آگاهی و دانش لازم برخوردار شویم.

Published in: on ژانویه 22, 2009 at 11:48 ق.ظ.  (5) دیدگاه  

دکترا دارد اما ادب و نزاکت را در مدرسه جا گذاشته بود

او را آقای دکتر صدا می کردند و می گفتند در دانشگاه هم تدریس دارد.تنها دو یا سه مرتبه ایشان را در یک مدرسه غیرانتفاعی دیدم و بس. آخرین بار همراه با همسرم در حوالی میدان شهدا بودیم که این حضرت آقا را با آن ظاهر اسلامی دیدم. من سلام کردم و ایشان هم پاسخ داد. همسرم هم سلام کرد اما طرف هیچ جوابی نداد. انگار من تک و تنها آنجا ایستاده بودم و کسی همراهم نبود. سرش را پایین انداخته بود و فقط با من حرف می زد. احوال پرسی چند دقیقه ای ما که تمام شد سرش را پایین انداخت و رفت. او که رفت همسرم پرسید؟ این آدم کی بود که سلام کردن بلد نبود؟ این همه ظواهر اسلامی برای خودش درست کرده اما ذره ای ادب نداره که وقتی دو نفر را با هم میبینه به هر دو سلام بده. لازم نبود با من صحبت کنه اما حداقل می تونست سرش را بالا بگیره. این چه عادت بدی هست که برخی از این آدم های به ظاهر مسلمون دارن .

پرسیدم: چه عادت بدی این قبیل افراد دارند که بد و ناپسند است؟

گفت: وقتی با یک خانم برخورد می کنند سرشان را پایین می اندازند و انگار که او در آن مکان حضور ندارد. باید یکی به اینها یاد بده که وقتی با طرف مقابل صحبت می کنند باید آداب معاشرت را رعایت نمایند. لازم نیست تو چشم طرف زول بزنند، اما …

گفتم : اگر بگویم این طرف دکترا داره و مدعی تدریس در دانشگاه است آن وقت …

جواب داد: کاش بعضی آدم ها قبل از رفتن به سراغ تحصیلات عالیه اندکی سراغ ادب و نزاکت را می گرفتند و معاشرت با مردم را می آموختند که برایشان واجب تر است.

راستی! این ادا درآوردن ها و قیافه اسلامی گرفتن ها چقدر برای تبلیغ دین مفید و موثر بوده که هنوز هم بعضی ها همچنان به آن پایبند مانده اند و فکر می کنند رفتاری اسلامی و اخلاقی را در پیش گرفته اند؟

Published in: on ژانویه 21, 2009 at 8:43 ق.ظ.  (۱) دیدگاه  

کلیپ حفره سیاه و حکایت حرص بی پایان آدمی

چندی قبل یکی از دوستان کلیپ جالبی برایم فرستاد.ماجرا مربوط به یک حفره سیاه بود. سوژه داستان خیلی اتفاقی از قابلیت های یک حفره مشکی بر روی یک کاغذ بزرگ آگاه می شود و شروع به بهره برداری از آن می کند. این حفره در واقع یک راه عبور از همه موانع را پیش روی او قرار می دهد. اول وسوسه می شود از این طریق به یک خوراکی دسترسی پیدا کند. بعد آرام آرام یک در را باز می کند.از آنجا که آدمی به آنچه دارد قانع نیست و دنبال امکانات و دارایی بیشتر است، سوژه این کلیپ هم گام را فراتر گذاشته و سراغ یک گاو صندوق پر از پول می رود.چون به دسته های اولیه اسکناس قانع نیست جلوتر می رود.آنقدر جلو که…..

هر کسی از این کلیپ می تواند برداشت خودش را داشته باشد. من معتقدم حرص و ولع آدمی پایان ندارد و به همین خاطرعاقبت گرفتار خواهد شد.شما هم ببینید و نظرتان را برایم بنویسید.البته از جنبه های طنز آن هم نباید گذشت.

زمان کلیپ حدود 2 دقیقه و 24 ثانیه است.

برای دیدن کلیپ اینجا را کلیک کنید.

Published in: on ژانویه 19, 2009 at 3:57 ب.ظ.  (2) دیدگاه  

می گوید چشم،اما عمل نمی کند چون….

کاشان نوروز1386/عکس از م�مد�سین دیزجی

کاشان نوروز1386/عکس از محمدحسین دیزجی

چند سال پیش همراه با اعضای خانواده ام سری به یک نمایشگاه محصولات لبنیات و نوشیدنی ها زدیم. این جشنواره یا نمایشگاه که در محل مرکز آفرینش های کانون پرورش برگزار شده بود خیلی هم مشتری داشت. شرکت ها و کارخانه های تولید کننده که در نمایشگاه حضور داشتند، بخشی از تولیدات و محصولات خود را به رایگان در اختیار بازدید کنندگان قرار می دادند. در یکی از غرفه ها، هم شیشه های نوشابه روی میزها و پیشخوان بود و هم تعداد قابل توجهی دوغ چیده بودند. بچه های من به محض رسیدن به این غرفه، دستشان را به طرف شیشه ها و ظروف دوغ های بردند و دو تا از این نوشیدنی ها را برداشتند. بلافاصله مسئول غرفه مرا صدا زد و گفت : همه بچه ها وقتی به غرفه ما می آیند بلافاصله نوشابه ها را انتخاب می کنند اما فرزندان شما از دوغ  استقبال کردند. این قضیه برایم جالب بود. در جواب آن خانم گفتم : دلیلش این است که ما خودمان در منزل از این نوشیدنی استفاده می کنیم و من هم برای فرزندانم توضیح داده ام که نوشابه ها جز ضرر چیزی ندارند. چون خودم نوشابه نمی خورم بنابر این حرفم روی بچه ها هم تاثیر دارد.البته من هیچوقت مانع آن ها نمی شوم که در مهمانی ها یا سایر برنامه ها از نوشابه استفاده نکنند، اما خودشان اغلب آب یا سایر نوشیدنی ها را برمی گزینند.

پدری که دخانیات استعمال می کند هرگز نمی تواند به فرزندش بگوید که سیگار کشیدن بد است و ضرر دارد، پس شما هم نکشید.حرف زمانی اثر دارد که گوینده خود عامل به آن باشد. غیر از این باشد هرگز نباید انتظار داشت که نتیجه مثبتی حاصل شود.نصیحت و اندرز و پند بدون عمل گوینده هرگز جواب نمی دهد حتی اگر زیباترین نکته ها در آن نهفته باشد.

 

 

Published in: on ژانویه 19, 2009 at 9:47 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

آقای مدیر دیروز، بفرمایید امروزدر پیاده رو قدم بزنید

پیاده  تا می توانست به همکارانش سخت می گرفت. منظورم دوستان و رفقای خودش نیست. از یک دقیقه کسر کار آدم ها نمی گذشت. این در حالی بود که خودش مثل بقیه مدیران از ماشین دولتی، سهمیه بنزین دولتی  و ساعت کار آزاد استفاده می کرد. یعنی چون مدیر بوددیر یا زود آمدنش هیچ فرقی نداشت. بنابراین نگران ترافیک و دیرکرد نبود. هیچ کسی تعریف نکرد که خودش دیده باشد یا از همکارش شنیده باشددر آن ایامی که خودرو اداره زیر پایش بود، کسی را هم به مقصد رسانده باشد.

ناگهان خبر آوردند که پست را از آقای مدیر گرفتند و او را به گوشه ای فرستادند تا مشغول باشد. یکی دو روز بعد یکی از دوستان که آن مدیر سابق را می شناخت مرا دید و گفت: داخل تاکسی نشسته بودم و به طرف محل کارم می رفتم که آقای مدیر سابق را دیدم گوشه خیابان ایستاده و منتظر وسیله نقلیه است. چند روز بعد یک نفر دیگر هم که او را دیده بود گفت: آری من هم او را گهگاه می بینم که پیاده رو خیابان را در پیش گرفته و قدم زنان به سمت محل کارش می رود. حالا آقای مدیر ماشین ندارد. کسی هم تمایلی به سوار کردن او ندارد. بنابر این آقای مدیر ناچار است با پای پیاده به محل کارش تشریف فرما شود.راستی چرا دیروز که اختیاراتی داشتی و می توانستی گره ای باز کنی چنین نکردی؟ کاش دیروز یک نفر را با آن خودرویی که در اختیار داشتی به مقصد می رساندی تا امروز یک نفر جلوی پای شما بایستد و دست کم یک تعارف بزند و …

افسوس که هنوز دوست نداریم از تجربه ها درس بگیریم و تصور می کنیم این پست و مقام و پیامد هایش همواره جاودانه است. افسوس که خیالی بیش نیست.

Published in: on ژانویه 18, 2009 at 8:58 ق.ظ.  (11) دیدگاه  

شهروند نمونه به تشخيص فرهنگسراي محله ما

سپاسوقتي به خانه آمد، يك بسته كادو شده، را روي ميز گذاشت.

پرسيدم: براي كسي خريدي يا …

گفت: رفته بودم فرهنگسرا بچه ها را از كلاس بياورم كه خانم …. مرا صدا زد و اين هديه را به من داد. دليلش را كه پرسيدم به من گفت: الآن چند سال است كه شما فرزندانتان را به كلاس هاي اين فرهنگسرا مي آوريد. وقت قابل توجهي براي مسائل فرهنگي و آموزشي فرزندانتان مي گذاريد. خودتان هم كه اخيرا» در يكي دو كلاس ما ثبت نام كرديد. همه اين موارد نشان مي دهد كه شما يك شهروند خوب و فرهنگي محله و منطقه ما هستيد.همين دلايل براي ما كافيست تا از شما تقدير كنيم. اين حداقل كاري است كه ما توانستيم براي شما انجام بدهيم.

اين توجه و نگاه همكاران فرهنگ دوست من در فرهنگسراي پايداري به فعاليت هاي مردم محله برايم جالب توجه بود. البته مدتهاست كه نام اين فرهنگسرا به «اخلاق» تغيير كرده و آن افراد هم از اين فرهنگسرا رفته اند.اما خاطره برخورد و توجه آنان همچنان در ذهن من و خانواده ام به نيكي باقي مانده است. كاش برخي سازمان ها و نهادهاي فرهنگي و هنري مرتبط با كودكان و نوجوانان هم به اين نكات ظريف در برخورد با مخاطبان توجه مي كردند.

Published in: on ژانویه 17, 2009 at 5:56 ق.ظ.  (۱) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.